تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
به همين درد گرفتار بوديم ، تا اين‌كه به محضر حضرت آقا ، علامه حسن‌زاده آملى روحي فداه رسيديم و آرميديم . ما بايد حرف از « تعالوا » داشته باشيم ، هريك از ما در زندگى بايد كسى را در افق اعلى داشته باشيم و او دم‌به‌دم به ما بگويد : دستتان را به من بدهيد و بالا بياييد . توقف در امور متعارف اخلاقى ، نه تنها آدم را سالم و صالح نمىكند ، بلكه گاهى آدم از اين حرفها رنگ مىگيرد ، چراكه اين‌گونه حرفها عوام‌پسند است ، لذا شخص فقط مىخواهد اينها را ياد بگيرد و برود بالاى منبر و آنها را براى مردم بازگو كند . اين است كه آدمى به اين حرفها عادت مىكند و به فكر خودش نمىافتد . امّا اگر آدم دست يك انسان كاركشته‌اى بيفتد كه به او شب بدهد ، توحّد بدهد و تعلقاتش را منقطع و حالاتش را بررسى كند ، آن‌وقت است كه ، شخص به فكر خودش مىافتد و چاره‌اى مىكند . لذا جناب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و امير المؤمنين عليه السّلام گاهى به خواص اصحابشان مىفرمودند : مبادا مانند چهارپاها كه شب تا به صبح را در طويله مىخوابند ، شما نيز شب تا به صبح را در اتاقى بخوابيد و چنان كنيد كه هيچ فرقى بين شما و حيوان خانه‌تان نباشد . به همين دليل ، هر صبح از اصحاب خود سؤال مىكردند : هل من مبشّرات ؟ يعنى آيا از ديشب ، مبشره و كشف و شهودى نصيبتان شده كه ما را مهمان آن كنيد ؟ غرض اين‌كه معراج به آن معناى متعارفى كه در اذهان عموم است ، مراد آيات و روايات فوق آن است ، چه اين‌كه مسألهء معاد نيز حاوى حقايقى به مراتب بيش از آن مقدارى است كه عوام مردم از آن در ذهن خود ساخته‌اند و بدان معتقد شده‌اند . البته گاهى اين عوامها درس خوانده هم هستند .