تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
شكل دارد يا ندارد ؟ حجم و رنگش چگونه است ؟ و . . . همه اين پرسشهاى متعدد عقل براى اين است كه عقل ، خودش محدود بوده و محدود ، هرگز توانايى ادراك نامحدود را ندارد و لذا وجود واجب ، به اين دليل كه وجودى فوق تمام ماهيات است به ذهن محدود افراد ، حلول نمىكند . در اين قسم ، عجز و ضعف به عقل برمىگردد . و امّا قسم ديگرى هم داريم كه چون مادون ماهياتند عقل قادر به ادراك آنها نيست و اين ضعف و عجز از ناحيهء عقل نيست بلكه از ناحيهء مدرك است چون مدرك در غايت ضعف و نيستى است لذا عقل ، شيئى را براى ادراك نمىيابد تا آن را تعقل نمايد و آن‌چيز ، معدوم مطلق مىباشد . اگر بگوييد پس اين‌كه ما اكنون معناى واجب الوجود و معدوم مطلق را ادراك مىكنيم ، چگونه است ؟ در جواب مىگوييم : اين ادراك ، مربوط به مفاهيم واجب الوجود و معدوم مطلق است نه حقيقت آنها . و اگر بگوييد : اين‌كه عرفا مدعى ادراك حقيقت وجود هستند به چه معنى است ؟ گوييم : ادراك ايشان مربوط به علم شهودى حقيقت وجود است نه علم حصولى . علم شهودى مربوط به مقام قلب حقيقت انسانى است كه لا يقفى بوده و در هيچ مرتبه‌اى توقف نمىكند بر خلاف علم حصولى كه مربوط به ماهيات اشياء بوده و به مقام عقل نفس ناطقه انسانى برمىگردد . و چون وجود ذهنى در محدوده علم حصولى مطرح است مىتوانيم بگوييم وجود واجب ، فاقد وجود ذهنى است . اگرچه به علم شهودى هم نمىتوان به كنه واجب رسيد چون معلول هميشه به مقدار سعه وجودى خودش علّت را فهميده و مىيابد و مىچشد نه فوق آن را . لذا هر كسى ظرفيت وجوديش بيشتر باشد بهتر مىتواند آن حقيقت را ادراك كند و امّا عدم هرگز به علم شهودى ، مدرك واقع نمىشود چون عدم ، لا شىء است و علم