مربع و مثلث و غير اين متقابلات ، از جمله اعراض هستند و وجودشان ناعتى و وصفى مىباشد و با عارض شدن بر موضوعاتشان نعترسانى مىكنند ، لذا اگر قائل به وجود ذهنى شويم و اين امور را در جان و ذهنمان تصور كنيم ، لازمهء اين ادراك ، سرد و گرم شدن ذهن و مربع و مثلث شدن آن ، و همچنين خيلى از متقابلهاى ديگر مىباشد ، در صورتى كه اين محال است . پس نبايد بپذيريم كه بنابر نظريهء وجود ذهنى به هنگام تصور هريك از امور متقابل ، ماهيت و ذات آنها در نفس تحقق مىيابد .
در جواب اين اشكال بايد بگوييم : اينگونه از اعراض در صورتى براى موضوعشان نعترسانى مىكنند كه ماهيات آنها به وجود خارجى وجود يابند نه به وجود ذهنى . بنابراين اگر انسان تمام متقابلها را در ذهن ادراك نمايد و همهء كثرات را بفهمد ، اين مفاهيم به حمل اوّلى بر اشياى خارجى صادق مىباشد ، امّا به حمل شايع هرگز صادق نخواهد بود . زيرا به حمل شايع ، تمام متقابلها در متن خارج براى موضوع خود نعترسانى مىكنند ، نه در موطن ذهن . پس اشكال فوق زمانى وارد است كه اين نعوت متقابل را در مقام خارج بر شىء واحد حمل كنيم اما اگر اين نعوت متقابل را به يكبارگى در ذهن تصور كرديم و فقط به حمل اولى آن مفاهيم را مطابق با وجودات خارجى ديديم ، به اين مقدار محال لازم نمىآيد ، زيرا همچنان كه گفتيم ملاك لغيره بودن و ناعت بودن اشياء وجودات خارجى آنهاست نه ذهنى بودن و مفهومى بودن آنها ، به تعبير ديگر ملاك حمل شايع است نه حمل اولى ذاتى البته اگر حمل شايع را از حيث اينكه اين مفاهيم به عنوان كيف نفسانى مىباشند لحاظ كنيم ، مطلب فوق به حمل شايع هم صادق خواهد بود و لكن مراد از حمل شايع در اينجا به معناى عين وجود خارجى بودن اين اعراض است كه غير از كيف نفسانى مىباشد .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٣٧٥