است هر دو داراى يك ماهيت هستند و آن ماهيت چيز ديگرى جز حيوان ناطق نيست .
به تعبير ديگر ، نمىتوانيم بگوييم : انسانى كه در خارج است ، داراى ماهيتى غير از ماهيت انسانى كه در ذهن موجود است مىباشد و انسان داراى دو ماهيّت است كه يكى مربوط به وجود خارجى او و ديگرى مربوط به وجود ذهنى او مىباشد ، هرگز چنين نيست ، بلكه هر شىء فقط داراى يك ماهيت است ، كه اين يك ماهيت داراى دو نحوهء وجود مىباشد ، يكى وجودى كه ذات آثار خارجيه است و ديگرى وجودى است كه ، فاقد آثار خارجيّت مىباشد مثلا آتشى كه در خارج هست و سوزانندگى دارد ، همان وجود خارجى اوست و آتشى را كه در ذهنمان تصور مىكنيم ، وجود ذهنى اوست ، كه ماهيت هر دو همان ماهيت ناريّه است با اين تفاوت كه ، يكى در خارج واقعا سوزاننده و حرارتزاست به خلاف ديگرى كه هرگز سوزنده و حرارتزا نيست ، و گرنه هريك از ما بايد به صرف تصوّرش مىسوختيم .
آنچه راجع به عدم ترتب آثار خارجيه بر وجود ذهنى گفتيم ، مربوط به اوائل راه بحث فلسفى است ، زيرا در آينده به عرض مىرسانيم كه ، چه بسا انسان توغّل در صورت علميهاى پيدا كرده و ناگهان مىبيند آنچه را كه تصور كرده ، براى او تعيّن و عينيّت يافته است و خود آن شىء بدون اينكه وجود خارجىاش را ببيند براى او مجسّم شده است ، مثلا با تعمق و توغّل نمودن در صورت علميّهء آتش ، مىتواند آتشى را در صقع ذات خود پديد آورد كه سوزانندگى آن به مراتب بيشتر از سوزانندگى آتش خارجى است .
غرض اينكه ، وقتى مىگوييم : انسان در تحت مقولهء جوهر است ، منظور ماهيت انسان به هر دو وجود خارجى و ذهنىاش مىباشد .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 360
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٣٦٠