ماهيت [ در متن خارج ] در تحت آن واقع شده و آثار خارجى بر آن مترتب مىشود ، نيست . تنها چيزى كه از مقوله بر ماهيت ذهنيّه ، صدق مىكند فقط مفهوم آن مقوله است .
2 ) پس انسان ذهنى اگرچه ، جوهر جسم نامى حسّاس متحرك بالاراده ناطق است لكن اين انسان ذهنى از آنجهت كه جوهر است وجودش لنفسه و مستقل نمىباشد و از آنجهت كه جسم است داراى ابعاد سهگانهء طول و عرض و عمق نمىباشد و همينطور در ساير اجزاء تعريف انسان . در نتيجه براى انسان ذهنى به غير از مفاهيم جنسى و فصلى كه در تعريفش بيان شده ، چيز ديگرى نيست ، علاوه بر اينكه هيچ آثار خارجيّه هم بر او مترتب نمىشود ( يعنى همان مفاهيمى كه در حقيقت انسان در خارج مىآوريم به عينه همان را براى انسان ذهنى نيز مىآوريم ) . و مراد ما هم از آثار خارجيه ، آن كمالات اوليّه و ثانويّه است .
3 ) و از طرفى هم هيچگاه اندراج در تحت مقوله ، معنا پيدا نمىكند مگر اين كه آثار خارجيهاى در بين باشد ، يعنى اگر بدون ترتب آثار خارجيه ، اندراج در تحت مقوله معنا پيدا كند پس بايد گفت ، صرف انطباق مفهوم يك مقولهاى بر شيئى ، كافى در اندراج آن شىء در تحت همان مقوله است و در اين صورت لازم مىآيد كه مقوله ، مندرج در تحت خودش باشد ، چون خودش بر خودش حمل مىشود ، پس بايد فردى از براى خودش باشد . و اين معناى قول حكماء است كه مىفرمايند : « جوهر ذهنى جوهر است به حمل اوّلى نه حمل شايع صناعى .
4 ) و اما تقسيم نمودن منطقىها افراد را به ذهنيّه و خارجيّه ، مبتنى بر مسامحه است تا تعليم ، به سهولت و آسانى صورت پذيرد .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 358
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٣٥٨