تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
جوهر و از وجود لغيره تعبير به عرض مىكنيم . بدين بيان پس وجود جوهر ، وجودى است كه علاوه بر اين‌كه صحيح است محمول واقع شود و مستقل از تصور است ، مستقل از موضوع نيز هست يعنى براى خودش موجود است و حالت و صفت و عارض بر يك شىء ديگر است و براى شىء ديگر موجود است نه براى خود مانند سفيدى و علم . ايشان در اين فصل ضابطهء خوشى را القاء مىنمايند و آن اين‌كه طبق روند رايج فلسفهء مشّاء مراد ما از فى نفسه بودن وجودات اين است كه آنها از ماهيت خود طرد عدم مىكنند ، بدين معنى كه ماهيت جوهر و عرض پس از آن لااقتضايى كه هر ماهيتى من حيث هى هى داراست ، اكنون به مرحلهء وجود رسيده و در خارج تحقق دارد ، اما وجود رابط چون نفسيّت و ماهيتى ندارد ، لذا طرد عدم نمودن آن از ماهيت خود معنايى ندارد . وانگهى وجود رابط براى اين‌كه در خارج متحقق شود نياز به دو طرف دارد كه آن طرفين به نحوى از آن طرد عدم كنند و آن را متحقق سازند و گرنه وجود رابط ، خود هيچ استقلالى ندارد تا بتواند از خود طرد عدم كند و موجود شود . جناب علامه مىفرمايند : از وجود فى نفسه لغيره تعبير به وجود ناعتى مىكنند زيرا اين وجود در تحليل ذهنى علاوه بر اين‌كه مستقلا از ماهيت خود طرد عدم مىكند ، همچنين از ماهيت موضوع خود كه همان وجود جوهر است نيز طرد وصفى را مىكنند . و اين غير از آن است كه بگوييم وجود عرض از وجود جوهر طرد عدم مىكند زيرا جوهر خود وجودى مستقل است كه براى تحقق خود نياز به وجود ديگرى ندارد پس معناى طرد وصف نمودن عرض از وجود جوهر اين است كه جوهر جسم پارچه مثلا تا زمانيكه سفيد نمود پس سفيدى را نداست اما وقتى بياض آمد پارچه نيز متصف به وصف ابيضيّت شد