تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
را به صورت مستقل ادراك نماييم . اما اگر مفهوم از وجودى انتزاع شود كه استقلال نداشته باشد ( مانند وجود عرض و وجود رابط ) قطعا مفهومى كه از اين وجود انتزاع مىشود نيز غيرمستقل و تابع غير خواهد بود . لذا اگر مفهوم را من حيث هو هو ، بدون در نظر گرفتن منتزع منه مورد ملاحظه قرار دهيم ، مىبينيم حالت ابهام دارد . مثل اين‌كه ما با همين مقدار ادراك و شعورى كه داريم دفعتا خلق شويم به طورى كه هيچ شناختى نسبت به الفاظ و معانى آنها نداشته باشيم ، اگر در همين لحظه كسى از ما بپرسد معناى واجب الوجود چيست ؟ هيچ نمىدانيم معناى گفتارش چيست و در جوابش چه بايد بگوييم ، چون فرض اين است كه تازه پا به عرصه وجود نهاده و هيچ علمى نسبت به الفاظ و مفاهيم آنها نداريم ، لذا يك حالت ابهامى براى ما عارض خواهد شد . اگرچه در آن حالت به ذات خود ادراك شهودى داريم ، اما هيچ علم حصولى به خود و اطرافيان خود نداريم . پس اگر بخواهيم معناى واجب تعالى را بدون در نظر گرفتن وجود خارجى حقيقت الهى مورد ملاحظه قرار دهيم مىبينيم حالت ابهام دارد زيرا توجه به اين مفهوم ملازم آن است كه اين مفهوم را حاكى از آن حقيقت وجود خارجيه ديده و طبق آنچه كه آن حقيقت در خارج هست ، به اين مفهوم نگاه كنيم . بر اين اساس براى ماهيات جوهريه و عرضيه ، تعاريفى را در نظر مىگيريم ، يعنى ماهيات جوهريه و عرضيه را در متن خارج با هم مقايسه نموده و سپس در ذهن براى هريك مفهومى تصور كرده و حدودى براى آن در نظر مىگيريم . مثلا بعضى اشياء را با بعضى ديگر در نظر گرفته و مىبينيم قسمى براى تحقق خارجى خود نياز به آن بعض ديگر ندارند ، نام آنها را « جوهر » مىگذاريم ، قسم ديگر را مىبينيم كه نفسيتى دارند اما براى تحقق خارجى خود محتاج به آن قسم اول هستند ، نام آنها را « عرض » مىگذاريم . وقتى آن دو را با وجود حق تعالى كه