تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
جَوْفِهِ
« 1 » يعنى ممكن نيست كه براى يك شخص دو قلب و دو روح و دو هويت بوده باشد .

توجيه اول جواز اعادهء معدوم و ردّ آن

عده‌اى براى تصحيح قول دوم متعرّض اين مطلب شده‌اند كه مىتوان براى يك موجود در دو فاصلهء زمانى ، دو وجود فرض كرد و نحوهء تمايز آنها هم بدين صورت است كه وجود دوم مسبوق به عدمى است كه بعد از وجود حاصل شده اما وجود اول مسبوق به عدمى است كه بعد از وجود حاصل نشده ، بلكه آن عدمى است كه قبل از آن هرگز وجودى نبوده است و همين مقدار براى تصحيح دوئيّت كافى است و در عين حال هيچ ضررى هم به عينيّت دو وجود نمىزند . زيرا وجود دوم همان وجود اول است ، منتهى در يك ظرف زمانى معدوم شده و اكنون براى بار دوم موجود شده است . پس در حقيقت مصحّح تمايز دو وجود در قول دوم ، همان عدمى است كه بين آن دو متخلل شده است . اما اين اصلاح هم مورد افساد قرار مىگيرد بدين بيان كه عدم بطلان محض است و از هيچ كثرت و تميّزى برخوردار نيست . اشياء در حال عدم ، ذاتى ندارند كه پس از ارتفاع وصف عدم ، به آن ذات وجود ملحق شود ، درحالىكه قائلين به اعادهء معدوم پنداشته‌اند اشياء در حال عدم ، ذاتى دارند كه به عدم متصف مىشوند و پس از چندى اين وصف مرتفع شده و بار ديگر متصف به وجود مىشوند . اين پندار ، توهّمى بيش نيست زيرا اساسا عدم چيزى نيست تا اشياء معدومه متصف به وصف عدم گردند و اگر كسى بگويد مراد ما از تمايز به عدم ، عدم مطلق نيست ، بلكه عدم مضاف است و عدم مضاف حظّى از وجود را دارا است ، در جواب آن مىگوييم : اگر با اضافه نمودن عدم به وجود ، حظّى از وجود
هامش
( 1 ) . احزاب / 5 .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 278 | داوود صمدى آملى