شارح تجريد اعنى علامه حلّى بر بداهت بطلان اين مذهب و گفتار ماتن تجريد اعنى خواجه طوسى بر نبودن واسطهاى بين وجود و عدم ، از جمله چيزهايى است كه جدا سزاوار تأمل است . و اگر حضرت ايشان در درس پنجم دروس معرفت نفس ، قائلين به حال را رد نمودهاند به اين خاطر است كه خواستهاند به روش مشاء عمل كنند و الّا حرف نهايى همين كدى است كه در اينجا و در تعليقات خود بر منظومه حاجى سبزوارى القاء نمودهاند .
جناب حاجى در غرر 12 حكمت منظومه متعرض اين قول مىشوند ، آنجا كه مىفرمايند :
ما ليس موجودا يكون ليسا * قد ساوق الشيء لدينا الأيسا
و جعل المعتزلي الثبوت عمّ * من الوجود و من النّفي العدم
في النّفي و الثّبوت ينفي وسطا * و قولهم بالحال كان شططا
بصفة الموجود لا موجودة * كانت و لا معدومة محدودة
نفي ثبوت معهما مرادفة * و شبهات خصمنا مزيّفة
حضرت استاد در تعليقات خود بر عبارت ؛ قد ساوق الشيء لدينا الأيسا ، در بيان معناى مساوقت مىفرمايند : الشيء بمعنى المشيء وجوده و المساوقة في ضمن المساواة في التحقق بمعنى انه في أي نشأة تحققت الماهية تحقق الوجود الخاص و يدور احدهما مع الآخر حيثما دار .
توضيح آن اينكه ، ايشان مىفرمايند : مراد از شىء چيزى است كه شيئيتش تحقق يافته باشد و اگر مىگوييم : شيئيت مساوق با وجود است و هر دو در تحقق داشتن مساوى هستند ، به معناى اين است كه ماهيت در هر نشئهاى كه تحقق يابد ، وجود خاص تحقق يافته است و دائما يكى از آن دو با ديگرى مىگردد ، هرطور كه آن ديگرى گرديده است . و اين همان معناى مساوقت است .
و اگر قبلا گفتيم ماهيت يك حيثيت جدا غير از حيثيت وجود است ، در مقام تحليل ذهنى مىباشد نه در مقام خارج ، چراكه در خارج چيزى جز وجود خاص