فرقى قائل شدند و آن واسطه را حال ناميدند و مىگفتند كه حال نه موجود است و نه معدوم ، بلكه ثابت است ؛ با اينكه ثبوت ، مرادف وجود است و ثابت همان موجود است و منفى همان معدوم و نفى همان عدم است . اكنون از تعرض به اقوال آنان و بيان تفضيل آراءشان و رد و ايراد ديگران بديشان خوددارى كردهايم تا در دروس آينده سبب پيدايش اين عقيدت را بيان كنيم تا بدانيم كه قائلين به حال ، مردمى بىحال بودند كه در حلّ بسيارى از مسائل مهم علمى فروماندند و به پرداختن بعضى اوهام و خيالات و ساختن مشتى از الفاظ و عبارات گمان بردند كه از مشكل رستهاند . بارى ترادف وجود و ثبوت و نيز ترادف نفى و عدم از اوليات است ؛ در حلّ آن مسائل مهم بايد راه صحيح علمى يافت نه اينكه منكر اوليات بود و پنداشت كه اگر از هستى بگذريم به چيزى مىرسيم كه نه هستى است و نه نيستى به نام حال ، و بدان دلخوش بود . »
جناب علامه طباطبايى مىفرمايند : اين گونه دعاوى به اصطلاحسازى شبيهتر است تا يك نظريه علمى . براى فهم بيشتر اين كلام علامه تحقيق بيشترى راجع به نظريه اين افراد مىكنيم .
فصل دوازدهم از مقصد اول كشف المراد ، معنون است به عنوان « نفي الحال » .
جناب خواجه طوسى در متن آن مىفرمايند : و هو يرادف الثبوت و العدم النفي فلا واسطة ، يعنى وجود مرادف ثبوت است و عدم مرادف نفى ، پس واسطهاى بين وجود و عدم نيست .
جناب علامه حلّى در شرح آن مىفرمايند : ذهب أبو هاشم و أتباعه من المعتزلة و القاضي و الجويني من الأشاعرة إلى أنّ هاهنا واسطة بين الموجود و المعدوم ، و هي ثابتة و سمّوها الحال ، و حدّوها بأنّها صفة لموجود لا توصف بالوجود و العدم ، فيكون الثابت أعمّ من الموجود ، و المعدوم اعمّ من المنفي . و هذا المذهب باطل بالضرورة ، فإنّ العقل قاض بأنه لا واسطة بين الوجود و العدم ، و أنّ الثبوت و الوجود مترادفان ، و كذا العدم و النفي
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٢١٧