است و وجود غير از ثبوت است ، زيرا ثبوت اعم از وجود است و لذا شامل واجب الوجود و ممكن الوجود و ممكن العدم و واسطه بين وجود و عدم ، مىشود . پس فقط بين ثبوت و نفى تناقض است يعنى شىء يا بايد ثابت و يا بايد منفى باشد . و اگر هر دو باشد ، اجتماع نقيضين و اگر هيچكدام نباشد ، ارتفاع نقيضين پيش مىآيد . اما بين وجود و عدم تناقض نيست زيرا مىتوانيم بگوييم اشيايى هستند كه نه موجودند و نه معدوم بلكه ثابتند مانند حقيقتى به نام « حال » .
به بيان ديگر بعضى از اشياء وجود ندارند و ممتنع است كه تحقق يابند ، از اين قسم تعبير به ممتنع الذات مىكنيم مانند شريك البارى ، بعضى از اشياء وجود ندارند اما ممكن است كه تحقق يابند ، از آنها تعبير به ممكن معدوم مىكنيم .
بعضى اشيا ديگر وجود دارند اما واجب نيست كه تحقق داشته باشند مانند ممكن الوجود . اشياى ديگرى هستند كه وجود ندارند اما معدوم هم نيستند ، بلكه چيزى بين وجود و عدمند ، از آنها تعبير به « حال » مىكنيم ، مانند كاتبيّت و ضاحكيّت كه در خارج چيزى به نام ضاحكيّت و كاتبيّت وجود ندارد زيرا آنچه هست فردى است كه در حال خنده و يا در حال نوشتن مىباشد و همچنين ضاحكيّت و كاتبيّت معدوم نيستند چراكه در عين حال ضاحكيّت و كاتبيّت به عنوان وصفى خاص براى اين فرد ثابت است .
نتيجه مىگيريم كه ضاحكيت و كاتبيت ، واسطهاى بين وجود و عدم در خارج هستند كه امورى چون قضاوت ، وكالت ، مالكيت ، رقيت ، زوجيت و غيره نيز از اين جمله مىباشند .
چطور مىتوان حقيقتى به نام قضاوت را در خارج معدوم دانست درحالى كه فردى مانند ديگر افراد فقط با داشتن چنين سمتى مىتواند با حكم خود سر شخصى را بالاى دار بفرستد و حال اينكه ديگران چون چنين سمتى ندارند ، حق
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٢١٥