شيئيتى هم ندارد . بنابراين معدوم از آن جهت كه معدوم است ، چيزى نيست .
2 ) به گروه معتزله نسبت داده شد كه ايشان براى ماهيات ممكنه معدومه ، شيئيتى در عدم قائل هستند و نيز قائلند بين وجود و عدم واسطهاى است كه آن را « حال » مىنامند . و آن را تعريف نمودند به صفت موجودى كه نه موجود است و نه معدوم ، مانند خندان بودن و نويسا بودن براى انسان ، لكن ايشان واسطه بين نفى و اثبات را منتفى دانستند . پس به نظر ايشان منفى فقط شامل معدوماتى مىشود كه محال است تحقق يابند اما ثابت اعم است از واجب و ممكن موجود و ممكن معدوم و حال اينكه نه موجود است و نه معدوم .
3 ) صريح عقل اين گونه دعاوى را رد مىكند ، ادعاهايى كه به جعل اصطلاح شباهت بيشترى دارد تا نظرات علمى ؛ و لذا دست كشيدن و صرف نظر كردن از بحث در آنها ، شايستهتر و سزاوارتر است .
نكات تشريحى
1 - مراد از مساوق بودن وجود با شيئيت ، عينيت وجود با شيئيت است .
شيئيت مساوق با وجود است
اين فرع اشاره به يك مبحث بسيار ريشهدار دارد و آن اين است كه شيئيّت و موجود بودن يك حقيقت هستند ، چه اينكه منفى و معدوم بودن نيز يك چيز هستند . ذكر اين مطلب بدين خاطر است كه گروه معتزله بين وجود و عدم قائل به واسطه شدند و فرمودند : بين وجود و عدم تناقض نيست . يعنى گفتند : اينكه مىگوييد تمام اشياء نظام هستى يا بالفعل موجودند و يا معدوماند و غير از ايندو امكان ندارد ، ما نمىپذيريم ، بلكه معتقديم اگر تناقضى هست بين ثبوت و نفى