به دار آويختن و زندانى كردن و ديگر مجازات را براى آن شخص ندارند . اگر چنين سمتى معدوم بود چگونه فردى به جهت دارا بودن اين سمت قادر مىشود امام ملك و ملكوت ، امام صادق عليه السّلام را به جهت تهمت زدن فردى به ايشان ، به محكمه بكشاند . و حال اينكه قاضى مانند ديگر افراد رعيت و خادم اهل بيت است اما فقط به خاطر دارا بودن اين سمت ، حق چنين عملى را دارد و امام نيز به احترام سمت او ، به محكمه مىرود و جوابگوى شاكى مىشود . پس معلوم است كه اين سمت و مانند آن از يك نحوه ثبوتى در خارج برخوردار هستند و از طرفى هم وجود عينى ندارند چراكه ما در خارج شىء خاصى به نام قضاوت مثلا نداريم .
و خلاصه اينكه هر موجودى ثابت هست اما هر ثبوتى موجود نيست مانند حالّ ، پس ثبوت اعم از وجود است .
جناب علامه اين قول را رد نموده و مىفرمايند : شيئيت مساوق با وجود است و هركجا شيئيت و ثبوت است وجود نيز هست و ما غير از وجود چيزى به نام ثبوت نداريم و واسطهاى بين وجود و عدم ، ثابت نيست و به همين مقدار بسنده مىكنند كه البته اين مقدار جواب به روش مشّاء كاملا كافى و وافى به مطلب است .
حضرت استاد هم مىفرمودند : روزى خدمت جناب علامه شعرانى قدّس سرّه عرض كردم : بالأخره مراد معتزله از اينكه حال نه موجود است و نه معدوم چيست ؟ و ايشان با لحن خوشى فرمود : « اى ديگر ! »
در درس پنجم دروس معرفت نفس راجع به عقائد اين گروه چنين آمده است : « در ميان مسلمانان برخى از متكلمين عامه بر اين عقيدت بودند ، يعنى قائل به واسطه بين وجود و عدم بودند و در ثبوت و وجود و همچنين در نفى و عدم ،
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 216
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٢١٦