قسم اول يعنى شخص واحد عددى ، تعبير به شخصيت نمىكنند . بلكه آن فقط در مورد شخص واحد صمدى اطلاق مىشود .
وجود مانند دريايى است كه تمامى قطرات و ذرات آب را در خود دارد و هركجاى آنكه قدم بگيرى باز همان درياى وجود است كه تشأن مىيابد . و هيچ جاى خالى براى غير باقى نگذاشته تا غير ، آنجا را پر كند و به تعبيرى غير از آن همه هيچ است و پوچ . پس اگر تصورى هم از نبود و عدم داريم ، آن هم به طفيل وجود است ، زيرا آنكه تصور عدم مىكند ، خود بايد موجود باشد تا بتواند چنين تصورى بكند . حتى تصور معناى هيچ بما هو هيچ به حمل اوّلى از ناحيهء وجود است . در ثانى اگر هم لفظى از هيچ به زبان مىآوريم ، به همين مقدار ، « هيچ » وجود لفظى دارد پس « هيچ » نيست يا وقتى آن را بر كاغذ مىنويسيم به همين مقدار « هيچ » وجود كتبى دارد پس « هيچ » نيست . لذا فرمودهاند : ان الوجود يساوق الشخصيّة . پس اين عبارت وسع آن را دارد كه حقيقت توحيد صمدى قرآنى را در آن پياده كنيم .
تنزيه حق ( وجود ) از ضدّ و ندّ
در فص دهم فصوص الحكم فارابى چنين آمده است : واجب الوجود لذاته لا فصل له فلا حدّ له فلا ندّ له . واجب الوجود لا مقوم له ، فلا موضوع له ، فلا مشارك له في الموضوع فلا ضدّ له .
حضرت استاد علامه حسنزاده آملى روحي فداه در شرح آن مىفرمايند : بيان :
اين فص در تنزيه حق تعالى از ندّ و ضد داشتن است . در تحرير آن مىگوييم :
حدّ در اصطلاح منطقى ، مركب از جنس و فصل است . و ندّ به معنى مثل و نظير است . و « مثلان » دو شىء متشارك در ماهيت و لوازم ماهيتاند . و چون وجود نه