3 ) و من هنا يظهر ايضا أن الوجود لا مثل له ، لانّ مثل الشئ ما يشاركه في الماهيّة النوعية و لا ماهيّة نوعية للوجود .
4 ) و يظهر ايضا انّ الوجود لا ضدّ له لأن الضدّين - كما سيأتي - امران وجوديّان متعاقبان على موضوع واحد داخلان تحت جنس قريب بينهما غاية الخلاف ، و الوجود لا موضوع له و لا جنس له و لا له خلاف مع شيء .
ترجمه
1 ) دوم اينكه وجود به هيچكدام از احكام ماهيت ، همانند كليت ، جزئيت ، جنسيت ، نوعيت ، فصليّت ، عرضيّت خاصه ، عرضيت عامه ، جوهريت ، كميّت ، كيفيّت و ساير مقولات عرضى متصف نمىشود ، زيرا همهء اينها احكامى هستند كه بر ماهيت از آنجهت كه ماهيت صادق و منطبق بر چيزى است ، عارض مىشوند . مانند صدق انسان و انطباق آن بر زيد و عمرو و ساير افراد و يا اينكه اينها احكامى هستند كه بر ماهيت ، از آنجهت كه شيئى تحت ماهيت مندرج است ، عارض مىشوند ، مانند مندرج شدن افراد تحت انواع و مندرج شدن انواع تحت اجناس و حال اينكه وجود كه ذاتا همان حقيقت عينى و واقعيت خارجى است نه قابل انطباق بر چيزى است و نه در تحت چيزى مندرج مىشود ، نه بر چيزى صدق مىكند و نه بر چيزى حمل مىشود و هيچيك از اين قبيل معانى در آن راه ندارد . آرى مفهوم وجود مانند ديگر مفاهيم قابل صدق بر مصاديق گوناگون بوده و در همهء آنان مشترك است .
2 ) و از اين مطلب آشكار مىشود كه وجود مساوق شخصيت است .
3 ) و نيز از اين مطلب روشن مىشود كه براى وجود مثلى نيست زيرا مثل هر شىء چيزى است كه با آن شىء در ماهيت نوعيه شريك است و حال اينكه