ممتنع مىباشد و از آنجا كه سلب وجود از ذات همهء موجودات ممكن محال است ، پس بايد همهء ممكنات واجب بالذات باشند و اين خلاف است .
مشائين در جواب اين اشكال مىفرمايند : ملاك در واجب بالذات بودن شىء فقط اين نيست كه وجود شىء همان نفس ذاتش باشد ، تا در اين ملاك ممكنات هم شريك باشند و آنها نيز واجب بالذات گردند ، بلكه ملاك در واجب بالذات بودن شىء اين است كه وجود شىء مقتضى ذاتش باشد ، بدون اينكه به غير خودش محتاج باشد ، بر خلاف وجودات ممكن كه اگرچه موجود فى ذاته هستند ، اما وجودشان مقتضى ذاتشان نيست بلكه آنها به غير خودشان نيازمندند .
همانند معناى حرفى كه فى ذاته موجود است اما معناى آن بدون قيام كردن به غير ، تماميّت پيدا نمىكند .
همانطور كه ملاحظه مىفرماييد اين جواب به روش مشائين است و چنين جوابى هرگز به دل نمىنشيند ، چون اگر بخواهيم بحث را بشورانيم و از مشّاء سؤال كنيم كه بالأخره مراد شما از اينكه واجب بالذات ، اقتضاى ذاتش را مىكند ، چيست ؟ نهايتا نمىتوانيم حرف آرامكنندهاى به چنگ آوريم ، ما كه نمىخواهيم فقط الفاظ را جابجا كنيم و در برويم ، به تعبير حضرت آقا بعد از شنيدن هر مطلبى بايد سر بالا كنيم و ببينيم آيا اين مطلب به دل مىنشيند تا انسان آرام بگيرد و لذا اين حرف مشّاء حرف آخر نيست و نهايتا انسان را به وحدت عددى مىرساند ، زيرا در مبحث توحيد صمدى قرآنى ، اصلا بحث علت و معلول متعارف پيش نمىآيد . اگرچه به همين اندازه جوابى كه مشّاء دادند ، اشكال فوق رد مىشود .
جناب علامه قدّس سرّه در ادامه ، فرمايش حضرت صدر المتألّهين را به عنوان شاهد خوبى بيان مىكنند كه اين فرمايش جناب آخوند نيز به روش مشّاء است . جناب
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص١٤٩