تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
شخصى براى آب آوردن ، بايد مسافتى را تا رودخانه اطراف مىپيمود ، لذا بهمنيار هم كه تازه از خواب بيدار شده بود و هوا هم بسيار سرد بود ، كمى تمجمج كرد و سستى نشان داد و به بو على گفت اگر مىشود تا صبح تحمل بفرماييد . در همين هنگام اذان صبح شد و مؤذن بالاى مأذنه رفت و شروع به اذان گفتن كرد . همين كه صداى اذان در آن هواى بسيار سرد برفى زمستانى به گوش رسيد ، جناب شيخ فرمود : بهمنيار ! آن كسى بايد ادعاى پيغمبرى كند كه بعد از چند صد سال ، فردى مانند اين مؤذن در اين هواى سرد بدون هيچ چك و چانه‌اى بالاى مأذنه برود و اذان بگويد ، نه مثل من كه هنوز از تو جدا نشده‌ام و درخواست ليوان آبى مىكنم ، تو تمجمج و امتناع مىكنى . در جاى ديگر نوشته‌اند كه بهمنيار در ابتدا شاگرد آهنگرى بود . روزى بو على از بازار آهنگرها مىگذشت و آهنگرها را در حين عبور نگاه مىكرد . به مغازه‌اى رسيد كه بهمنيار تازه در آنجا مشغول كار شده بود . آهنگر را ديد كه به بهمنيار مىگويد : اين قطعه آهن گداخته را با وسيله‌اى از من بگير و به فلان جا ببر . بهمنيار رفت و مقدارى خاكستر در دستش جمع كرد و نزد آهنگر آمد و گفت : آهن را بر روى دستم بگذار . بو على كه نظاره مىكرد از بهمنيار بسيار خوشش آمد و با خود گفت : جوانى به اين سن و سال چه خوب مىفهمد كه خاكستر مانع رسيدن گرماى آهن گداخته به كف دست مىباشد . بو على به استاد گفت : به من اجازه مىدهيد كه اين آقا جوان را با خودم ببرم ؟ استاد گفت : چطور ؟ ! بو على فرمود : يافته‌ام كه او جوان زرنگى است و در امر تحصيل معارف بسيار مناسب است . خلاصه او را با خود برد و نهايتا آن شاگرد آهنگر ، بهمنيار شد .