از يمين و از يسار و تحت و فوق * نور او بر گردنم افكنده طوق
علاوه بر اين همهء اين مباحث به لحاظ ما مىباشد و الا اگر در متن واقع برويم مىبينيم واقع فوق اين حرفهاست حتى اگر بحثى از اسماء و صفات الهى هم پيش مىآيد همهء اينها به لحاظ ما مىباشد و الّا او خودش خودش است در اينجا هم اگر با نگاه كردن به اشياء ، دو حيثيت مختلف را از آنها انتزاع مىكنيم ، به اين خاطر است كه ما بيننده هستيم . پس اين انتزاع هم به جهت ماست و الا حقيقت فوق اين حرفهاست . لذا جناب ابن تركه در ابتداى تمهيد القواعد مىفرمايند : ما بعد از يافتن واقعيت ، در مقام تخاطب و گفتگو خواستيم براى آن نامى انتخاب كنيم و اين كار را كرديم ، اما اين گونه نيست كه اين لفظ بيانگر تمام حقيقت قامت آن باشد . مثل اينكه به آن جرم نيّر آسمانى آفتاب مىگوييم . چنين اطلاقى به اين معنى نيست كه مثلا كلمات الف و فاء و تاء و باء همان جرم نيّر باشند ، نه خير بلكه خورشيد يك شىء خارجى است كه ما براى شناساندن ، لفظى را براى آن انتخاب كرديم . در مورد حق متعال نيز بهترين و جامعترين لفظى كه به ذهنمان آمد ، لفظ وجود بود . چه اينكه ممكن است ديگرى همان حقيقت را به اسماء ديگرى بخواند . اين مهم نيست كه آن حقيقت را به چه اسم و صفتى بخوانيم ، زيرا تمامى اسماء و صفات فقط براى بيان و اشاره نمودن به آن حقيقت مىباشند . اگر چنين است پس هر كلمهاى را كه بهتر بتواند شمول آن واقعيت و حقيقت را به همراه تمامى كمالات ملازم او ، متصوّر باشد ، جائز است كه بر او حمل شده و به آن نام خوانده شود .
آنچه مهم است اين است كه براى يافتن واقعيت نبايد خيلى در كمالات و اسماء و صفات غرق شد ، چراكه تمام حقيقت اشياء را كه بىاسم و رسم است هرگز نمىتوان در ميان الفاظ و لغات يافت . تمامى اسماء و صفات بيانگر شأنى از