گوناگون ، تعاريف مخصوص به خود دارد ، به خاطر اين است كه از حقيقت وجود روى گردانيده و چشم به حدود و اندازههاى مختلف گشوده است و تمام گرفتارى ما از سر اين ادراك ماهيات و اختلاف آنهاست و حال اينكه حقيقت فوق اينهاست و تا انسان از اين فهم و ادراك ثانوى درآمده و از اين حدود تخليه شود جانش به لب مىآيد و آنگاه است كه همواره اين كلام را بر لب دارد ؛ خداست دارد خدايى مىكند .
2 - فرمودند : الماهية لا تابى في ذاتها ان يحمل عليها الوجود ، از آنجا كه ماهيت اصيل نيست ، پس ذاتيتى هم ندارد ، و لذا مراد از ذات ماهيت در اينجا ، تصور كردن مفاهيم اشياء در موطن ذهن است .
تحقيقى در ريشه تاريخى عنوان اين فصل
اساس فلسفه مشّاء و حكمت متعاليه را عنوان اين فصل از نهاية الحكمة تشكيل مىدهد و وقتى جلوتر رفتيم مىبينيم قول به اصالت وجود و اعتباريت ماهيت نشأت گرفته از اعتقاد به مساوقت وجود با حق در عرفان مىباشد .
يكى از نكاتى كه در ابتداى اين فصل قابل تذكر است ، اين است كه قريب به اتفاق آنهايى كه قائل به اصل ماهيتند و همهء آنهايى كه قائل به اصالت وجود هستند ، هر دو گروه در مورد حق سبحانه و تعالى قائل به اصالت وجودند و در اين بخش با هم شريكند . منتهى در ميان آنها اين بحث پيش آمده كه وجود ممكنات اصيل است يا ماهيتشان ؟ ! پس بايد اعتراف كرد كه بحث از اصالت يا اعتباريت وجود در مورد ممكنات مطرح مىشود نه در مورد حق سبحانه و تعالى ، جز عده اندكى از اصالة الماهوىها كه گفتند : ماهيت در مورد حق سبحانه و تعالى هم اصيل است . و اين قول بسيار نادر است تا جائى كه هيچ اعتنايى به آن