چيزى كه با رجوع كردن به اشياء مىيابيم مختلف بودن و متمايز بودن آنها از يكديگر است و اينكه بعضى از آنها از بعض ديگر سلب مىشوند در عين حالى كه همهء آنها در دفع بطلان واقعيت كه سوفسطى احتمالش را مىداد مشترك هستند . پس مىيابيم در اشياء مثلا انسان موجود است و اسب موجود است و درخت موجود است و عنصر موجود است و خورشيد موجود است و هكذا ؛ پس براى اشياء ماهياتى است كه بر اين اشياء حمل مىشود و بوسيلهء اين ماهيات بعضى از آنها از بعض ديگر متباين مىشوند و نيز براى اشياء وجودى است كه به طور مشترك بر اين اشياء حمل مىشود . و ماهيت غير از وجود است و همچنين ماهيت فى ذاته ابايى ندارد از اينكه وجود بر آن حمل و يا از آن سلب شود و اگر ماهيت عين وجود بود هرگز جائز نبود كه وجود را از آن سلب كنيم ، زيرا سلب شىء از خودش محال است ، پس حيثيت ماهيتى كه ما از اشياء مىيابيم غير از حيثيت وجودى است كه از آنها مىيابيم .
2 ) چونكه براى هيچكدام از اشياء جز يك واقعيت نيست ، پس يكى از دو حيثيت ماهيت و وجود بايد در ازاى آن واقعيت و حقيقت باشد و مقصود از اصالت همين است و حيثيت ديگر يك امر اعتبارى است كه از آن حيثيت اصلى گرفته و بالعرض به حيثيت اصلى نسبت داده مىشود .
3 ) چونكه وجود بر هر شيئى حمل و متصف شود ، آن شىء به واقعيت نيل مىيابد ، پس وجود آن حيثيّتى است كه در ازاى واقعيت اشياء قرار مىگيرد و اما ماهيت از آنجا كه با اتصاف وجود ، داراى واقعيت مىگردد و با سلب وجود ، ذات او باطل مىشود ، پس ماهيت ذاتا اصالت ندارد و به عرض وجود تأصّل مىيابد .
4 ) پس همانگونه كه حكماى مشّاء گفتهاند وجود اصيل و ماهيت اعتبارى است ، يعنى وجود ذاتا موجود است و ماهيت بواسطهء وجود ، موجود است .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص١٣١