حالا چرا ما بيكار بمانيم . وقتى كه مىتوانيم موجوداتى را بسازيم پس چرا نسازيم ؟ و بعد شروع به ساختن عالم كرد . چنين افرادى كه براى عالم مبدأ زمانى اعتبارى قائلند ، علت پيدايش عالم را همانند علت پيدايش يك ساختمان مىدانند و همانطور كه يك بنّا روزى تصميم به بنا كردن خانهاى مىگيرد ، خدايى هم بوده كه روزى تصميم به ساختن عالمى گرفته است . و حال اينكه با براهين قطعى تمام اين اعتقادات سست است و بايد حقيقت توحيد را به مراحل ارفع و اشمخ از اين مرحله دانست .
علّت و معلول به معناى متعارف در جايى مطرح است كه بين سازنده و ساخته شده ، جدايى و تمايز عزلى بوده باشد ، يعنى سازنده و ساخته شده در حقيقت دو وجود جدا داشته باشند و حال اينكه حق متعال صمد محض است و موجودات عالم شئون ذات صمدى اويند و ذات صمد نيز هيچ جاى خالى نمىگذارد كه شئ دومى بيايد و آنجا را پر كند ، تا كسى بگويد : حال كه دوئيت پيش آمد و يكى به حكم سازندهء ديگرى قرار گرفت ، پس مبحث علت و معلول به آن معناى متعارف نيز در اينجا مطرح مىشود . نه خير بلكه يك وجود مطلق غيرمتناهى است با تجليات و شئونات خود . تمايز بين حق سبحانه تعالى و بين خلق او نيز تمايز تقابلى نيست تا بگوييم اين تقابل از كدام نوع است ؛ از تقابل تضاد است يا تضايف ؟ از تقابل تناقض است يا عدم و ملكه ؟ بلكه تمايز بين حق و خلق ، تميّز احاطه كننده بر احاطه شونده است بوسيله تعين احاطى و شمول اطلاقى كه همان وحدت به معناى حقيقى مىباشد . اين علت يك علت حقيقى است كه سعهء وجودى بيشترى نسبت به معلول دارد بطوريكه معلول از شئونات علت بشمار مىآيد . به تعبير ديگر يك وجود است كه داراى مراتب بلكه مظاهر گوناگون است . مثل اينكه انسان حقيقتى ذات مراتب است كه يك مرتبهاش بدن
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص١١٣