علت تنزل يافته است . اگر چنين است پس اگر كسى به علت دست يافت در مرتبه علت ، معلول را هم خواهد يافت . اما نمىتوان گفت « هم معه » ، زيرا قوام علت به معيّت معلول نيست ، يعنى به صرف دستيابى به معلول نمىتوان به تمام حقيقت علت رسيد ، زيرا علت به تمام حقيقت خود در مرتبه معلول نيست ، بلكه علت به مقدار سعهء وجودى معلول كه قابل است در مرتبه معلول مىباشد و لذا در قسم اول برهان ان ، وقتى معلول را يافتيد ، در حقيقت به مقدار سعهء وجودى معلول از علت باخبريد نه بيشتر .
فهميديم كه معلول نمىتواند ما را به تمام حقيقت علت برساند . اگرچه معلول ما را به يك علت راهنمايى مىكند ، اما اين علت مبهم و نامشخص خواهد بود . پس اگر از اثر پى به مؤثر برديم ، دليل بر آن نيست كه توانستهايم تمام حقيقت مؤثر را شناخته باشيم . اثر به مقدار سعهء وجوديش ما را به موثر مىرساند ، از آن به بعد براى شناخت تمام حقيقت مؤثر بايد زحمت جداگانهاى كشيد . لذا اين بخش از برهان ان چون منتج يقين نيست كارآيى چندانى در فلسفه ندارد .
قسم دوم برهان ان ، اين است كه حد وسط با محمول كه اكبر است ، متلازم بوده و هر دو معلول براى يك علت مىباشند . چنين برهانى ديگر براى اثبات محمول براى موضوع به كار نمىرود بلكه در آن مىخواهيم از احد المتلازمين اعنى معلول اول پى به متلازم ديگر اعنى معلول دوم ببريم و اين در صورتى است كه ما دو حقيقت داشته باشيم و اين دو حقيقت معلول علت سومى باشند .
مثال آن اين است : « هر انسانى خندان است . و هر خندانى نويسنده است . پس هر نويسندهاى انسان است » . در اين مثال خندان و نويسنده ، متلازمين و معلول علت واحدهاى به نام انسان هستند . اين نوع تلازم از نوع ملازمات خاصه است ، يعنى ايندو با هم تلازم دارند به جهت مخصوصى كه آن جهت معلول بودن ايندو براى
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص١٠٧