( طبع و ميل ) كه عدمى است مثل جدا شدن اتّصال يك عضو از اعضاى بدن و نظير آن و اين ادراك با علم حضورى است كه در اين علم ، معلوم به وجود خارجىاش نزد عالم حاضر مىشود نه با علم حصولى كه در اين علم ، معلوم نزد عالم از طريق صورت اخذشده در شىء ، حاضر مىگردد نه به وجود خارجىاش .
ازاينرو به هنگام « الم » دو امر محقّق نمىشود : يكى تفرّق اتّصال مثلا و ديگرى صورت حاصل از آن در ذهن بلكه تنها حضور و حصول اين امر منافى به عينه ، همان « الم » و درد است پس « الم » گرچه يك نحو ادراك است لكن آن از افراد عدم بشمار مىآيد .
« الم » گرچه نوعى از عدم است و لكن براى آن ، يك نحو ثبوتى است نظير ثبوت اعدام ملكات مثل عمى ( كورى ) و نقص و غير ايندو .
حاصل كلام اينكه نفس از اينجهت كه صورت اخير انسان بوده ، در مقابل فصل اخير انسان ( كه نفس ناطقه است ) قرار مىگيرد ، ازاينرو ، جامع جميع كمالات نوع انسان بوده ، واجد همهء قواى بدنى و غير قواى بدنى ( از قبيل قوّهء عاقله و ساير قواى باطنى انسان ) مىباشد .
پس نفس جدا شدن اتّصال يك عضو از بدن را كه آفتى است وارد بر قوّه حسّكننده ، با ورود اين آفت درك مىكند كه كمال اين قوّه را كه آفت بر آن وارد است ، فاقد مىباشد و اين ادراك نفس كه كمال آن قوّه را از دست داده است در مرتبهء جامع خودش مىباشد ( يعنى در مرتبهء جامع همهء قواى ادراككننده است ) نه در مرتبهء بدن مادّى .
دو امر براى تحقّق شرّ لازم است :
اگر شرّ عبارت از عدم ذات ، يا عدم كمال ذات باشد دو امر براى آن لازم و واجب است :
[ امر اوّل : لازم است ذاتى كه عدم ، اصابت به آن كرده است بتواند عدم را قبول كرده بپذيرد ]
امر اوّل : لازم است ذاتى كه عدم ، اصابت به آن كرده است بتواند عدم را قبول كرده بپذيرد ، مثل جواهر مادى كه عدم را قبول مىكند بزوال صورتش كه تماميّت و فعليّت نوعى اين جواهر مىباشد .
[ امر دوّم : ذاتى كه كمالش به اصابت شرّ به آن منعدم مىگردد قابليّت دارد براى فقدان كمال ]
امر دوّم : ذاتى كه كمالش به اصابت شرّ به آن منعدم مىگردد قابليّت دارد براى فقدان كمال ، يعنى عدم از قبيل عدمى باشد كه عارض بر ذات شده نه از قبيل لازم ذات باشد ، مثل