اينكه شرّ ، عدم ذات يا عدم كمال ذات مىباشد اينكه شرّ اگر امرى وجود باشد يا شرّ است براى خودش يا شرّ است براى غير ، و بخاطر غيرخودش و اوّلى يعنى شرّ بودن عدم براى خودش محال است زيرا اگر شىء ، اقتضاى عدم خودش را بكند از ابتداء اصلا موجود نمىگشت .
و شىء ، مقتضى عدم خودش و عدم شىاى از كمالات ثانوى خودش نمىباشد زيرا بين شىء و بين كمالاتش رابطهء وجودى محقّق است ( و آن ، علّت شىء و اقتضاى آن براى وجود كمالات ثانى خودش مىباشد ) و عنايت الهى نيز ايجاب مىكند كه هر شىاى را به كمال ( خاصّ ) خود برساند .
و امّا دوّمى يعنى شرّ بودن عدم براى غيرخودش آن نيز محال است زيرا بودن شرّ ، شرّ براى غيرخودش يا به اين نحو است كه شرّ ، ذات اين غير را معدوم كرده ، از بين مىبرد و يا به اين نحو است كه شىاى از كمالات غير را از بين مىبرد يا اصلا غير را معدوم نمىكند نه ذاتش را و نه شىاى از كمالات را ، صورت اوّل و دوّم هيچكدام جايز نيستند زيرا شرّ در اين صورت ، عدم آن شىء يا عدم شىاى از كمالاتش است نه خود شىء كه سبب عدم ذات و يا عدم كمال ذات كه مفروض است و اين بر خلاف فرض است .
و سوّمى يعنى صورتى كه شرّ نه ذات غير را از بين مىبرد و نه شىاى از كمالاتش را ، اين نيز جايز نيست ، زيرا درحاليكه نه ذات غير را از بين مىبرد و نه كمالى از كمالات غير را از بين مىبرد ، در اينصورت اصولا جايز نيست آن را « شرّ » بناميم .
پس علم بديهى و ضرورى حاصل است به اينكه آنچه كه موجب عدم شىء نيست و نه موجب عدم كمال شىاى ، آن ، شرّ نيست چون ضررى از ناحيهء آن به آن شىء نرسيده است پس شرّ به هر كيفيّتى كه فرض شود امر وجودى نيست و آن مطلوب است .
و اين گفته ما را ، تامّل كافى در موارد شرّ از حوادث و رويدادهاى عالم آفرينش تأييد و تصديق مىكند زيرا تعمّق و امعان نظر در اطراف اين حوادث ، ما را هدايت مىكند به اينكه شرّ در واقع عدم ذات است يا عدم كمال ذات چنان كه اگر كسى ، كسى ديگر را با شمشير همراه زجر بكشد در اين عمل قاتل ، تامّل مىكنيم كه عمل كشتن قاتل كه مؤثّر بوده و قاتل ، مباشر
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 597
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٥٩٧