الاوائل » يعنى قضيهاى را كه بديهىترين قضاياى بديهى بوده و بداهت و ثبوت همه قضايا به آن قضيه منتهى مىگردد را منكر است زيرا اگر اين قضيّه را مسلّم بگيرد و به آن ، اعتراف بكند ناچار بايد به اين نيز اعتراف كند كه در دو قضيّهء متناقض يكى از آن دو حقّ بوده و صادق مىباشد و در نتيجه ، اعتراف كند بوجود علم بطور اجمال ( درحاليكه اساس فكر سوفيست را انكار وجود علم ، بطور مطلق تشكيل ميدهد ) .
بطلان عقيدهء سوفسطى
« سوفسطى » درحاليكه شكّ در هر عقد ( عقد موضوع و محمول در هر قضيّهاى ) دارد يا اعتراف مىكند به اينكه مىداند كه شاكّ مىباشد يا اعتراف به آن ندارد .
اگر اعتراف به علم خود به شكّش داشته باشد در اينصورت به اصل علم و تحقّق آن اعتراف نموده است پس به او نسبت داده مىشود كه قضيّهء : « اولى الاوائل » يعنى بديهىترين بديهيّات را پذيرفته است و بدنبال آن لازم است اعتراف كند به اينكه در دو قضيّهء مناقض يكى از آندو ، حقّ بوده ، صادق مىباشد و بدنبال اين اعتراف ، لازم است علوم ديگر را نيز بپذيرد و اگر اعتراف به علم خويش به شكّش نداشته باشد بلكه اظهار كند كه در هر شىاى شكّ داشته و در شكّ خود نيز شكّ دارد ! در اينصورت براى او اصلا جزمى در هيچ موردى حاصل نيست در اينحال با او محاجّه كردن لغو بوده ، و برهان دربارهء او مفيد و سودمند نبوده ، اثرى ندارد .
چنين انسانى از دو حال خارج نيست يا دچار آفتى بوده كه ادراك او را مختلّ ساخته ، لازم است به طبيب مراجعه نمايد ! ! و يا معاند با حقّ بوده و عناد او باعث انكار همهچيز مىباشد كه حقّ را باطل كند تا از لوازم و توابع قبول حقّ ، شانه خالى كند ، براى چنين شخصى با اينحال ، دوائى و درمانى و معالجهاى جز برخورد با شدّت و ضرب و تعذيب و منع او از آنچه آن را دوست دارد و اجبار بر تبعيّت از آنچه كه آن را دوست ندارد باقى نمىماند ! ! زيرا نزد او هرچيزى با نقيض خودش مساوى است ( پس ناچار معامله با شدّت نزد او مساوى با نرمش و ملاطفت و مهربانى است تا شايد از اينطريق تنبّهى براى او پيش آيد كه نه ، چنين نيست