هنگام علم حصولى به امرى كه براى آن يك نوع تعلّقى به مادّه است اين ويژگىها را دارد :
اوّلا : معلوم ، موجود مجرّد بوده ،
ثانيا : معلوم مبداء فاعلى براى اين امر محسوب مىشود .
ثالثا : واجد كمالات آن امر مادّى مىباشد .
رابعا : اين معلوم همراه وجود خارجى مادّه ، نزد نفس ادراككننده ، حضور پيدا مىكند و آن ، علم حضورى است و بدنبال اين علم حضورى ، نفس ادراككننده ، به ماهيّت اين امر و آثار مترتّب بر آن در خارج منتقل مىگردد و به تعبير ديگر علم حصولى ، همان اعتبار عقلى است كه عقل به اين اعتبار از باب اضطرار و ناچارى ، متوجّه مىگردد اعتبارى كه از معلوم حضورى اخذ شده و آن موجود مجرّد مثالى يا عقلى بوده ، نزد نفس مدرك به وجود خارجىاش حضور پيدا مىكند گرچه از طريق بعيد ( يعنى از طريق علوم عادى غير مشاهدات عرفانى ) مورد ادراك واقع شده باشد .
معناى علم
بعد از ذكر مطالب بالا اينك ديگربار به مطلب اصلى خويش در تعريف علم برمىگرديم و مىگوئيم : حصول علم و وجود آن براى شخص عالم از جمله چيزهائى است كه شكّى در آن نيست و لكن نه هرنوع حصولى به هر كيفيّتى كه واقع گردد بلكه حصول علم براى شخص عالم و دانا به چيزى عبارت است از حصول يك امر بالفعل كه فعليّت محص و خالص بوده ، بطوريكه در آن اصلا حالت قوه براى شىاى نيست زيرا ما به وجدان خود مىيابيم كه صورت علمى از اينجهت كه صورت علمى است از صورت ديگرى قوىتر نيست و از فعليّتى كه در آن قرار دارد تغييرى حاصل نمىگردد پس علم ، حصول مجرّد از مادّه بوده از نواقص قوّه ، عارى و خالى مىباشد و ما آن را « علم حضورى » مىناميم .
پس حضور شى براى شىء ديگر ، همان حصول آن شىء براى شىء ديگرى است بطوريكه ( آن شىء حاصل يعنى علم ) فعليّت تامّ داشته ، متعلّق به مادّه نبوده و از جهت بعضى كمالاتى كه هنوز در حالت قوّه مىباشد ناقص نباشد .