عقول مفارق ( درحاليكه سكون بر عقول مفارق و افعال آنها هرگز صدق نمىكند ) .
پس سكون ، عدم حركت است از چيزى كه شأن آن حركت بود پس تقابل بين آن دو تقابل « عدم و ملكه » است .
نكتهء قابل ذكر :
نكتهء قابل ذكر در اينجا اين است كه براى سكون ( مطلقا ) ، مصداقى در ميان جواهر مادّى نيست زيرا گذشت كه جوهرهاى مادّى ، وجود سيّال دارند و از يك حركت دائمى و مستمّر در ذات و جوهر خود برخوردارند اين حركت ( از قوّهء محض در هيولاى اوّل شروع و تا به فعليّت محض و خالص برمىگردد و اين همان نظريّهء حركت جوهرى است كه مقدارى از بحثهاى آن سابقا گذشت ) .
و نيز سكون از قبيل اعراضى كه تابع موضوعات جوهرى خودشان در حركت مىباشند نيست زيرا اين اعراض ، قائم بر موضوعات جوهرى خويش مىباشند ( اگر موضوعات ، دائما در حركت هستند پس اعراض تابع آنها نيز ، همواره در حركت مىباشند ) .
آرى براى موضوعات مادّى ، سكون نسبى وجود دارد چهبسا موضوعات مادّى ، متلبّس به سكون مىشوند با مقايسه به حركات ثانوى كه در چهار مقولهء عرضى ( كه عبارت از كم و كيف و اين و وضع مىباشد ) وجود دارد .