دليل اوّل :
طبيعت ، داراى رويّه و فكر و انديشه نيست در اينصورت چگونه فعل خويش را بر تحقّق غايتى انجام مىدهد ؟ از اين دليل پاسخ گفته شده كه :
« رويّه » و فكر ، فعل را داراى غايت نمىكند بلكه فكر و انديشهء ، فعل را از غير فعل ، تميز و متعيّن مىسازد سپس غايت لذاتها ( يعنى به ملاحظه ذاتش ) مترتّب بر فعل مىگردد و اين ترتّب به جعل جاعلى نيست و اگر اين اختلاف و تنوّع در انگيزهها و عوامل بازدارنده نبود هرگز احتياج به اعمال فكر خاصّ و رويّه معيّنى نبود همانطور كه افعال صادر از ملكات نفسانى ( و حالات روانى ) چنين خاصيّتى دارد ، پس متكلّم به يك كلامى ، حرفى را بعد حرفى بصورتها و هيئتهاى مختلف مىآورد بدون اعمال رويّه و نظر خاصّى در هريك از اين حروف هيئات بطوريكه اگر اعمال نظر و تأمّل مىكرد ديگر نمىتوانست حروف را بر هيئتهاى مختلف بياورد و در نتيجه كلام او قطع مىگرديد و همچنين صاحبان حرفهها در صناعات خودشان اگر در ضمن عمل واحدى اعمال رويّه كرده تروّى ( و بررسىها موضعى ) انجام دهند هرگز صنعت آنها پيش نمىرفت و اين صنعت از تكامل مىايستاد .
دليل دوّم
اينكه در نظام طبيعت ، نظامى كه ثابت بوده تغيير نمىپذيرد انواع فساد و مرگ و انواعى از شرّ و بدى وجود دارند كه از اسبابى پديد آمدهاند كه داراى تخلّف مىباشند و اين انواع فساد و مرگ و شرّ و بدى براى طبيعت ، مورد قصد نبوده بلكه به جهت ضرورت مادّه است كه انجام مىپذيرند . با توجّه به اين حقيقت ، حكم مىكنيم كه انواع خير و منافع مترتّب بر فعل طبيعت نيز بر همين روش و نمط قرار دارد بدون اينكه قصدى از طبيعت در اين مورد و يا داعى بر آن وجود داشته باشد ( پس مىتوان اين حوادث ناگوار و انواع شرّ و مرگ و فساد را معلول تصادف و اتّفاق دانست )
هامش
ج 1 ص 367 ) . ( شارح )