اين امتناع ، به جهت ذاتشان مىباشد ( يعنى ذاتشان ، اقتضاى محاليّت اجتماع آن دو را دارد ، پس تعريف تقابل شامل غيريّت غير ذاتى نمىشود ) .
و مراد به « محلّ واحد » ( در تعريف تقابل ) ، مطلق موضوع مىباشد گرچه به حسب فرض عقل بوده باشد تا تعريف ، شامل تقابل ايجاب و سلب نيز بشود ، زيرا متن قضيّه ( يعنى مجموع موضوع و محمول ) ( در مقام تعريف ) به منزلهء موضوع براى تقابل ايجاب و سلب مىباشد .
مقيّد كردن تعريف به « جهة واحدة » ، براى اين است كه موردى كه اجتماع آن دو در شىء واحد از دو جهت باشد ( نه يك جهت ) ، از تعريف تقابل خارج مىشود « مثل اينكه زيد ، پدر عمرو است و پسر بكر » پدر بودن زيد ( نسبت به عمرو ) و پسر بودن آن ، ( نسبت به بكر ) دو امر متناقض نيستند ، زيرا دو جهت عمرو و بكر در اينجا ، وجود دارد پس پدر بودن زيد با پسر بودن آن ، باهم متناقض نيستند .
مقيّد كردن تعريف تقابل به « وحدت زمان » يعنى يكى بودن زمان آن دو ، براى اين است كه تقابل ، شامل تقابل زمانى ( يعنى مواردى كه متقابلين از امور زمانى هستند ) بشود .
پس ( با توجّه به قيد زمان در تعريف ) عارض شدن دو ضدّ ، بر موضوع واحد ، در دو زمان مختلف ، تعريف تقابل را نقض نمىكند . ( مثل اينكه سفيدى و سياهى دو امر متضاد بوده ، و در دو زمان بر جسم عارض شوند بطوريكه در يك زمان هر دو امر متضّاد باهم يك جا جمع نشوند )
توهّم دو نقض در تعريف تقابل :
تعريف « تقابل » به « مثلين » كه اجتماع آن دو در يك جا عقلا محال و ممتنع است نقض نمىشود . زيرا يكى از دو مثل ، ديگرى را بذاته يعنى به ملاحظهء ماهيّت نوعيّهء مشترك بين آن دو ، دفع نمىكند .
( آرى ) اجتماع « مثلين » ، محال و ممتنع است براى اينكه تكرّر وجود واحد ، محال است همانطور كه در مباحث وجود گذشت .