تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
بنابراين معنى ( كه براى اشاره گفته شده ) هر جسم و هر شىاى كه به نحوى با جسم در رابطه مىباشد ، وضع را قبول مىكند پس نقطه ، داراى وضع است ( براى اينكه قابل اشارهء حسّى است ) بخلاف وحدت كه داراى وضع نيست ( زيرا در خارج ، قابل اشارهء حسّى نيست ) . معناى دوّم : معناى دوّم اخصّ از معناى اوّل است و آن ، بودن كمّ ، قابل اشارهء حسّى به نحوى كه گفته مىشود او ، از ميان جهت‌هاى ( موجود در خارج ) كجا قرار دارد ؟ « 1 » و بعض اجزاء متّصل به شىء نسبت به بعض ديگر ، چه نسبتى داشته و كجا قرار دارد ؟ ( و جهت اينكه معناى دوّم ، اخصّ از معناى اوّل است اينكه خصوصيّت اخير « يعنى خصوصيّت اينكه قابل اشارهء حسّى است به نحوى كه مىتوان سؤال كرد كه در ميان جهات مختلف موجود در خارج كجا قرار دارد ؟ » را تنها معناى دوّم دارد و معناى اوّل از اين جهت ، عامّ مىباشد ) . و لكن جاى مناقشه در اين‌جا وجود دارد به اين نحو كه خطّ و سطح بلكه جسم تعليمى در صورتى كه متعلّق به ماده جسمانى نبوده باشد قابل اشاره حسّى نبوده و اصلا « اين » براى آنها ، نيست . پس مجرّد اتّصال كمّى ( كه در خطّ و سطح و جسم وجود دارد ) به تنهائى در قبول اشاره حسّى ، كافى نيست مگر اينكه اتّصال كمّى ، با مادّه مقارن شود ( و در اين صورت قابل اشارهء حسّى بودن را مىپذيرد ) . آرى كمّ با اينكه مجرّد از مادّه است اشاره خيالى در آن متصوّر است و هم‌چنين به صورت عقلى كمّ ، اشاره مسانخ و مناسب با آن ، وجود دارد ( و لكن اين صورتها هيچ‌كدام قابل اشارهء حسّى نيستند و نمىتوان آنها را در جهتى از جهات قرار داد و اشاره به آنها نمود )
هامش
( 1 ) - اسفار ج 4 ص 222 . ( شارح )