هيولى و صورت مىباشد علاوه بر اين ، اين مطلب كه اتصالّ جوهرى براى جسم ، از قبيل اجسام محسوس بوده ، حسّ ، در آن ، راه پيدا مىكند ، مسألهاى است ، قابل بحث و بررسى كه به زودى به آن ، خواهيم پرداخت .
نظّريهء شيخ اشراق و بطلان آن :
قول شيخ اشراق چنان كه گفتيم ، اين بود كه جسم ، مركّب از جوهر و عرض است و آن دو : يكى ، مادّه ( كه از قبيل جوهر است ) و ديگرى جسم تعليمى است كه از انواع كمّ متّصل مىباشد ( كه از قبيل عرض است ) .
بطلان آن نيز ، به امورى است :
امر اوّل : اينكه مقوّم بودن عرض براى جوهر ، معناى محصلّى ندارد و صحيح نيست .
علاوه بر اين در اينجا ( لازمهء قول شيخ اشراق اين است كه ) ماهيّت حقيقى ( مثل جسم ) از دو مقوله ، مركّب شده و آن دو « جوهر و كم » مىباشد ( يعنى جسم كه خودش از قبيل جوهر است متقوم باشد به عرض كه جسم تعليمى بوده ، از انواع كّم متّصل به شمار مىرود زيرا عرض نياز به موضوعى دارد و عقلا جايز نيست چيزى كه در تقومّش نياز به غير دارد مثل جوهر ، مقّوم همان چيز باشد ) در جاى خود به تفصيل بيان شده است كه « مقولات » به تمام ذات ، با يكديگر مباين ، مىباشند ( و چگونه ممكن است دو مقولهء متباين جوهر و كمّ با هم تركيب شده ، ماهيّت حقيقى مثل جسم را بوجود آورند ؟ ) .
امر دوّم : اينكه « كّم » عرض است كه هر كجا تحقّق پيدا كند ، نيازمند موضوعى است پس امتداد در مقدار كه بواسطهء آن ، طول و عرض و عمق و جسم ، تعيّن پيدا مىكند ، كمّى است محتاج به موضوعى كه اين مقدار در آن ، حلول مىكند .
و اگر نبود كه در موضوع امتداد در مقدار ، اتصّالى است ( به هر نحو كه اتّصال باشد ) كه به واسطهء آن ، وصف « تعيّن » را قبول و به وصف تعيّن متصّف مىگردد هرگز بر آن عارض موضوع نمىشد و مقدار ( يعنى كمّ ) در آن ، حلول نمىكرد .