( آنجا كه گفته مىشود ماهيّت در حدّ ذات خود نه موجود است و نه معدوم ) عدمى نيست ( كه آن عدم ) در حدّ ذات مأخوذ است بلكه مراد از آن ، عدم وجودى است كه در حدّ ذات مأخوذ است به اين معنا كه حدّ ذات كه همان مرتبهء ( ذات ) است قيد است براى وجود نه براى عدم ( تا از قبيل ارتفاع نقيضين باشد ) يعنى رفع مقيّد است نه رفعى كه مقيّد است .
و لذا گفتهاند : هنگامى كه از « ماهيّت من حيث هى » به دو طرف نقيضين سؤال شود واجب است به سلب طرفين پاسخ داده شود با جلو انداختن سلب ( نفى ) بر حيثيّت ( من حيث هى ) تا سلب مقيّد ( و رفع آن ) را فايده بدهد نه سلبى كه مقيّد است .
پس هنگامى كه سؤال شود : آيا « ماهيّت من حيث هى » موجود است يا موجود نيست ؟ جواب اين است كه نيست « ماهيّت من حيث هى » موجود و نه لا موجود تا فايده بدهد به اينكه هيچ يك از وجود و عدم در حدّ ذات ماهيّت مأخوذ نيست .
نظير وجود و عدم در خروج آن دو از « ماهيّت من حيث هى » ( به ملاحظهء ذاتش ) ساير معانى متقابلى است كه در حد نقيضين و قوّه آن است تا آنجا كه اين معانى متقابل را از لوازم ماهيّات شمردهاند . . .
پس « ماهيّت من حيث هى » ( يعنى ماهيّت بملاحظهء ذاتش نه واحد است و نه كثير و نه كلّى و نه جزئى و نه غير اينها از امور متقابل ( كه از لوازم ماهيّت بشمار مىروند )
و ( از اينرو ) عدد چهار ( اربعه ) « من حيث هى » ( يعنى بملاحظه ذاتش ) نه زوج است و نه فرد .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٢٤٩