صغرى ) .
و ( بديهى است كه ) حلول اين مقادير عظيم در ذهن يعنى انطباع آنها در جزء عصبى يا دماغى مثل انطباع شىء بزرگ در جسم كوچك است و اين محال مىباشد ( مقدّمه دوّم - كبرى ) .
و با توجه به اين دو مقدّمهء صغرى و كبرى اشكال مزبور اثبات مىگردد ( و در نتيجه وجود ذهنى ثابت نيست ) .
پاسخ اين اشكال به اين نحو داده شده است كه : محلّى كه صور علمى در آنجا نقش مىبندد و منطبع مىشود به بىنهايت تقسيم شده است ( و در نتيجه ، در محّل بىنهايت مىتواند اشياء بىنهايت نقش بهبندد ) .
و لكن گفته شده كه اين پاسخ سودمند نيست زيرا ( بديهى است كه ) محلّى كه مثلا به مقدار كف دست است هرگز گنجايش كوه را ندارد گرچه به بىنهايت منقسم شده باشد .
پاسخ صحيح از اشكال بالا :
همانگونه كه خواهد آمد پاسخ صحيح و حقّ اين است كه صور علمى ، جزئى مادّى نبوده ، مجرّد از مادّه است و تجرّد آن مثل تجرّد مثالى است كه در آن خود مادّه ( و جرم ) نيست و لكن آثار مادّه از قبيل ابعاد ( طول و عرض و عمق و ضخامت ) و الوان و اشكال دارد .
واضح است كه انطباع ، از احكام و خواصّ مادّه و در شىء مجرّد ، انطباع وجود ندارد ( زيرا چون صور علمى جزئى ، مادّى نيست و مادّه ندارد پس احكام خاصّ مادّه مثل انطباع در شىء را نيز ندارد و به اين ترتيب اشكال مزبور بر طرف مىشود ) .
از اينجا اشكال ديگرى نيز رفع مىشود و آن اشكال اين است كه احساس و تخيّل ، طبق آنچه علماء علم طبيعى بيان كردهاند به اين طريق پيدا مىشود كه صور اجسام ، همراه نسبتها و خصوصيّات خارجى اجسام در اعضاء حسّكننده ( از قبيل بينائى شنوائى و چشائى و . . . ) پديد مىآيد و همراه تصرّفاتى كه در اين صور بحسب طبيعيت خاصّ خود به وجود مىآيد منتقل به مغز شده و انسان از طريق مقايسهء اجزاء صور حاصل در ذهن خويش با