تحقّق داشته ولى آثار خارج را مثل حرارت و سوزاندن نداشته باشد و از اينجا مىفهميم كه منشاء آثار يعنى وجود خارجى ، نمىتواند در ذهن تحقّق داشته باشد ) .
و همچنين اگر فرض كنيم موردى را كه حيثيّت ذات مفروض او ، عين حيثيّت بطلان و عدم و فقدان آثار مىباشد مثل « عدم مطلق » و آنچه به او برمىگردد ( بديهى است كه ) حلول چنين ذاتى در ذهن نيز محال و ممتنع است .
پس حقيقت وجود و هرآنچه كه حيثيّت ذاتش وجود و هستى است و همچنين عدم مطلق و هرآنچه كه حيثيّت ذات مفروضش ، حيثيّت عدم است و جنبهء عدمى دارد محال و ممتنع است كه مانند ماهيّات حقيقى در اذهان حلول كند .
و به اين معنا برمىگردد معناى كلام فلاسفه آنجاكه گفتهاند : « انّ المحالات الذّاتية لا صورة لها فى الاذهان » « براى محالات ذاتى صورت صحيح و معقول در اذهان وجود ندارد » .
و به زودى به خواست خدا در مباحث عقل و عاقل و معقول كيفيّت انتزاع وجود و اوصاف آن و عدم و آنچه را كه بر آن برمىگردد بيان خواهيم كرد .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص١٣١