كتاب و ذات او ) معدوم است ( و سفيدى با آمدن خودش ماهيّت كتاب را ايجاد و آن را از عدم به وجود آورده باشد ) و گرنه لازم مىآيد كه موجود واحد ( مثل كتاب ) دو ماهيّت داشته باشد ( زيرا شىء ديگر مثل كتاب براى خودش ماهيّت دارد چون موجود است و ماهيّت دوّم نيز بنابر فرض از ناحيهء طرد عدم از ماهيّت شىء ديگر يعنى اثبات ماهيّت ديگر براى شىء ديگر مثل كتاب پيدا مىشود و در نتيجه كتاب داراى دو ماهيّت مىباشد ) و اين نيز محال است . بلكه به جهت عدمى است كه زايد بر ماهيّت و ذاتش مىباشد بطوريكه اين عدم يك نوع مقارنت ( در تحقّق ) با خود شىء پيدا مىكند مثل علم كه به وجودش عدم را از ماهيّت خودش طرد مىكند .
( پس علم ، دو عمل انجام مىدهد : اوّل اينكه به ماهيّيت خود با وجودش تحقّق مىدهد يعنى عدم را از ماهيّت خود طرد مىكند و دوّم اينكه از موضوعش مثل زيد و عمرو و بكر جهل را كه يك نوع عدم است طرد مىكند به اين ترتيب اين افراد متّصف به علم مىگردند ) .
دليل بر تحقّق قسم دوّم ( الوجود لغيره ) وجود اعراض ( مثل رنگها و وزن اشياء و غير اينها ) است زيرا هريك از اعراض همانطور كه عدم را از ماهيّت خودش سلب و طرد مىكند همانگونه نيز عدم را ( با تحقّق خود در موضوعش و براى موضوعش ) از موضوع خود طرد مىكند عدمى كه زايد بر ذاتش مىباشد ( هر نوع عدمى كه مىخواهد باشد ) . و همچنين است صور نوعى منطبع زيرا براى اينها يك نوع حصولى است در رابطه با موادّ خويش ( و براى موادّ خويش ) .
اين صور با اين نوع حصول و تحقّق در ظرف وجود موادّ خويش هرگز عدم را از ذات موادّ طرد نمىكند بلكه طرد مىكند نقص جوهرى را از موادّ و موادّ ( همراه صور نوعى و بواسطهء آنها ) با اين طرد تكميل مىشود و اين است مراد از اين عبارت ( كون وجود الشّىء لغيره و ناعتا ) و مقابل اين قسم ، قسم اوّل است كه وجود شىء عدم را تنها از ماهيّت خود شىء طرد مىكند ( و اين ، از اين عبارت مراد است : « ما كان وجوده طاردا للعدم عن ماهيّة نفسه فحسب و هو الوجود لنفسه ) مثل انواع تامّ جوهرى از قبيل انسان و اسب و غير ايندو .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص١٠٧