از مطالب بالا نتايج زير را مىگيريم :
[ 1 . انقسام وجود به دو قسم : وجود لنفسه و لغيره ]
اوّل : اينكه وجود فى نفسه به دو قسم ، منقسم مىگردد : « ما وجوده لنفسه و ما وجوده لغيره » و اثبات اين ، مطلوب ما در اين فصل بود .
[ 2 . وجود اعراض از شؤون وجود جواهر است ]
دوّم : اينكه وجود اعراض از شؤون وجود جواهر كه موضوع اعراض هستند محسوب مىشود ( چون نحوهء وجودى آنها وجود نعتى و و جو غير مستقلّ مىباشد ) .
و همچنين وجود صور منطبع با وجود موادّ خويش مباين نيستند .
[ 3 . مفاهيم نعتى و موضوع هاى آنها داراى ماهيت نيستند چرا ؟ ]
سوّم : اينكه مفاهيمى كه از وجودهائى كه جنبهء نعتى دارند و به منزلهء اوصاف موضوع خويش بشمار مىروند منتزع شده باشد اين مفاهيم نه براى خود آنها ماهيّتى هست و نه بر موضوعهاى آنان .
دليل اين گفتار اين است كه مفهوم انتزاع شده از وجود تنها ، هنگامى ماهيّت دارد كه وجوديكه مفهوم از آن انتزاع شده است عدم را از خودش طرد كند و وجوديكه جنبهء نعتى دارد طرد عدم مىكند امّا نه از خود مفهوم انتزاع شده از وجود مثلا وجود سواد ( سياهى ) به ملاحظهء وجود ذاتش ، عدم را از خودش طرد مىكند پس سواد داراى ماهيّت است و امّا اين وجود به لحاظ اينكه جسم ( موضوع خودش ) را متّصف به سياهى مىكند عدم را طرد نمىكند نه از خود سواد و نه از ماهيّت جسمى كه سواد صفت او است بلكه تنها طرد مىكند عدم را از صفتى كه جسم به آن صفت متصّف مىشود و خارج از ذات جسم مىباشد ( يعنى تنها اين حقيقت را ثابت مىكند كه سياهى براى جسم صفت بوده ، و براى آن و در آن قرار دارد ) .