وجود پيدا مىشود و بدنبال آن نوعى از تمايز براى عدم پديد مىآيد مثل عدم بينائى كه عبارت از « عمى » ( يعنى كورى ) است متمايز مىشود از عدم شنوائى كه به معناى « صمم » ( يعنى كرى ) مىباشد . و مثل عدم زيد و عدم عمرو كه يكى از آن دو از ديگرى متمايز مىشود ( به جهت اينكه عدم در اين موارد به وجود نسبت داده شده است مثل اينكه در عدم بينائى عدم به بينائى و در عدم شنوائى عدم به شنوائى و در عدم زيد و عدم عمرو و عدم به زيد و عمرو و . . . نسبت داده شده است و در جميع اين موارد عدم به يك امر وجودى كه همان ملكه مىباشد نسبت داده شده است و از اين جهت عدم بينائى از عدم شنوائى و غير اينها از عدمها از يكديگر متمايز مىشوند ) و به اين طريق عقل ، عليّت و معلوليّت را به عدم نسبت مىدهد در مقابل آنچه كه از عليّت و معلوليّت به وجود نسبت داده مىشود .
پس گفته مىشود : « عدم العلّة علّة لعدم المعلول » يعنى « عدم علّت ، علّت عدم معلول است » جائى كه عدم بر علّت و معلول نسبت داده مىشود پس دو عدم از هم متمايز مىشوند و بدنبال آن عدم معلول بر عدم علّت متوقّف و بر اين اساس قرار داده مىشود هم چنان كه وجود معلول بر وجود علّت متوقّف بوده و اين ، ( يعنى توقّف عدمى بر عدم ديگر مثل توقّف عدم معلول بر عدم علّت ) نوعى از مجاز است و در حقيقت ( توقّف عدم معلول بر عدم علّت ) اشاره به توقّفى است كه بين دو وجود ( يعنى وجود معلول و وجود علّت ) هست .
عدم مقيّد
عدم مضاف هر نوع عدمى است كه مقّيد باشد بهر قيدى كه عدم را مقّيد مىسازد مثل عدم ذاتى و عدم زمانى و عدم ازلى ، در جميع اين موارد مفهوم عدم ( در ذهن ) تصوّر مىشود و براى آن مصداقى مثل ساير مفاهيم ( موجود در ذهن ) فرض مىشود سپس مفهوم عدم ( در ذهن به چيزى مثل ذاتى و زمانى و ازلى چنان كه در مثالهاى گذشته ) مقيّد شده ، در نتيجه مصداق آن ( يعنى عدم مقيد ) نيز متمايز مىشود سپس بر اين مصداق به ملاحظهء ثبوت فرضى كه دارد حكم مىشود به حكمى كه ثبوت فرضى مصداق ذهنى ، آن را اقتضاء مىكند مثل اعتبار عدم عدم در قبال عدم نظر اعتبار و ملاحظهء عدمى كه مقابل وجود است در قبال