رفع مىگردد همان نقيض است ( كه يك معناى عدمى است پس در اينجا براى عدم مضافاليه يك نوع ثبوتى فرض شده و عدمى كه ثابت فرض شده است برداشته مىشود ) پس از اين جهت ، عدم مضاف با عدم مضافاليه تقابل دارد .
از اينجا ( يعنى با توجّه بجواز اختلاف جهات در قضايا ) اشكالى كه بر قول فلاسفه ( المعدوم الطلق لا يخبر عنه ) وارد شده دفع مىشود .
حاصل اشكال اين است كه قضيّهء ( المعدوم الطلق لا يخبر عنه - معدوم مطلق از آن به چيزى خبر داده نمىشود ) مناقض خودش مىباشد زيرا اين قضيّه دلالت دارد كه از معدوم مطلق خبر داده نمىشود و اين حكم ، به عينه خبر دادن از معدوم مطلق است .
اين اشكال ( نيز ) مدفوع است به اين طريق كه معدوم مطلق از اين جهت كه در واقع بطلان محض است ( يعنى به حمل شايع صناعى ) ، خبر از آن داده نمىشود و امّا از اين جهت كه مفهوم معدوم مطلق در ذهن براى آن ثبوتى فرض مىشود يعنى به حمل اولّى ، از آن با اين جمله ( لا يخبر عنه ) خبر داده مىشود . پس در اينجا دو جهت ( جهت اوّل اينكه مطلق از اين جهت كه بطلان محض است و جهت دوّم مفهوم معدوم از اين جهت كه در ذهن براى آن ثبوتى فرض مىشود اين دو جهت ) مختلف است و به تعبير ديگر ، معدوم مطلق به حمل شايع ( يعنى از اين جهت كه معدوم مطلق در واقع بطلان محض است ) اخبار از آن جايز نيست و امّا نه حمل اوّلى ( يعنى معدوم مطلق از اين جهت كه معدوم مطلق است و براى آن ثبوتى در ذهن فرض مىشود ) از آن خبر داده مىشود به اينكه اخبار از او جايز نيست . با اين طريقه ، پاسخ شبهه : « توهّم تناقض » كه در عدهاى از قضايا اظهار شده داده مىشود مثل اين قضيّه :
« الجزئى جزئىّ » كه اشكال مىشود كه اين قضيّه ( يعنى حكم به جزئى بودن جزئى ) در حقيقت كلّى است نه جزئى زيرا بر كثيرين ( يعنى بر همهء افراد موجود خارجى عنوان جزئى ) صادق است ( و ملاك كليّت را دارد پس جزئى كه معناى آن عدم صدق بر كثيرين است به صورت كلّى كه ملاك آن صدق بر كثيرين است ظاهر مىشود و اين تناقض است ) .
و مثل اين قضيّه قضيّه ديگرى است : « اجتماع نقيضين ممتنع است » ( و شبهء تناقض در اين قضيّه به نحو است كه ) صورت اين قضيّه در ذهن به صورت موجود ممكن ظاهر
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٨١