از سوى ديگر ، مىدانيم كه تنها اشيائى ماهيت دارند كه موجود باشند و محدود . پس اشيائى كه موجودند ولى وجود نامحدود دارند و نيز چيزهائى كه هيچ نحو وجودى ندارند ، در هيچ ظرفى و در هيچ زمانى موجود نيستند بلكه عدم محضاند ، هيچيك ماهيت ندارند . چنين اشيائى يا اصلا ذات ندارند ، مانند ممتنع بالذات ، يا اگر ذات دارند از سنخ ماهيت نيست ، مانند واجب بالذات . لهذا كنه و حقيقت ذات چنين اشيائى قابل درك و تصور نيست ، يا از اين باب كه اصلا ذاتى « 1 » ندارند تا قابل درك باشد ، مانند ممتنع بالذات ؛ يا اگر دارند از سنخ ماهيت اصطلاحى نيست و طبعا ممكن نيست در ذهن موجود شود ، مانند واجب بالذات .
اگر بخواهيم برهان فوق را در قالب يك قياس منطقى بريزيم ، به شكل زير در مىآيد :
مقدمهء اوّل : ممتنع بالذات و واجب بالذات وجود محدود ندارند .
ممتنع بالذات اصلا وجود ندارد و واجب بالذات وجود دارد ولى وجودش محدود نيست ، پس هيچيك وجود محدود ندارند .
مقدمهء دوم : فقط موجوداتى كه داراى وجود محدودند ماهيت دارند .
مقدمهء سوم : عقل تنها قادر است كنه ذات اشياء ماهيتدار را درك كند .
نتيجه : طبق مقدمهء اول ممتنع بالذات و واجب بالذات وجود محدود ندارند ، طبق مقدمهء دوم ماهيت ندارند و طبق مقدمهء سوم ذات آنها قابل درك و تصور نيست :
انّ العقل ، كما لا يقدر ان يتعقّل حقيقة الواجب بالذات لغاية مجده و عدم تناهى عظمته و كبريائه ، كذلك لا يقدر ان يتصوّر الممتنع بالذات بما هو ممتنع بالذات لغاية نقصه و محوضة بطلانه و لاشيئيّته .
1 - 5 : اشكال
بر مطلب فوق اشكالى شده است . حاصل اشكال انكار آن است كه عقل قادر به درك حقيقت ممتنع بالذات نيست . زيرا گفتيم كه ممتنع بالذات يعنى ذات مفروضى كه ضرورى العدم است .
به نظر مستشكل ، حقيقت ممتنع بالذات چيزى جز همين ذات مفروض نيست . توضيح اينكه در هنگام تصور ممتنع بالذات انسان مفهومى - مانند مفهوم اجتماع نقيضين ، مفهوم سياهى عين سفيدى و امثالهما - را تصور مىكند كه داراى مصداقى فرضى است ولى خصوصيت اين
هامش
( 1 ) . نه ذات و ماهيت بهمعناى اعم دارد و نه ذات و ماهيت بهمعناى اخص .