براى عدم ديگرچه معنائى دارد ؟ به تعبيرى كه در مرحلهء اوّل / فصل دوم / 3 - 7 - 6 ، ج و نيز در مرحلهء اوّل / فصل چهارم / 4 - 3 گذشت قضيهء « عدم علت علت عدم ممكن است » اصلا در خارج مطابق و محكى ندارد ، عدم علت يعنى مطابق نداشتن علت در خارج و عدم ممكن هم يعنى مطابق نداشتن ممكن در خارج ، پس موضوع و محمول اين قضيه در خارج مطابق و محكى ندارند تا بتوان به اعتبار آن قضيه را صادق دانسته قائل به عليت دو عدم شويم يا آن را كاذب دانسته منكر عليت شويم . لهذا اين قضيه نه صادق است نه كاذب و به تعبير دقيقتر قضيهء فوق بىمعناست ، زيرا قوام معنادار بودن لفظ به اين است كه به ازاى آن مفهومى در ذهن گوينده يا شنونده وجود داشته باشد و قوام مفهوم به آن است كه مصداق داشته باشد ، مفهوم بىمصداق اصلا مفهوم نيست ، نه اينكه مفهوم است و مصداق ندارد . از اينرو ، در قضيهء فوق عدم علت و عدم ممكن در حقيقت دو مفهوم نيستند و طبعا اين دو واژهء مركب بىمعنا هستند و در نتيجه قضيهء فوق بىمعناست . جواب سؤالات و اشكالات فوق در شمارههاى ياد شده گذشت ولى به دليل اهميت مطلب و به پيروى از كتاب در اينجا بدقت و تفصيل بيشترى بدان مىپردازيم . « 1 »
ذهن انسان در درك عدم ابتدا با « سلب تحصيلى » مواجه است . در سلب تحصيلى ، عدم به همان شكل واقعى خود درك مىشود ؛ به اين معنا كه در قضيهء موجبه ذهن مطابق و محكى قضيهء موجبه را مىيابد و سپس « حكم مىكند به اينكه آن را يافته » ولى در سلب تحصيلى ذهن مطابق و محكى مسلوب - يعنى مطابق قضيهء موجبهاى كه سلب سر آن درآمده - را نمىيابد و طبعا « حكم نمىكند به اينكه آن را يافته » ، اين « حكم نكردن » همان واقعيت سلب تحصيلى است . در اين مرحله نه « عدم » چيزى است و ميزى در آن هست و نه سلب تحصيلى چيزى است و ميزى در آن است .
پس از اين مرحله ، ذهن « حكم نكردن » خود را « حكم كردن به نه » فرض مىكند و آن را با مفهوم « نه چنين است » يا « نيست » حكايت مىكند ، با چنين فرضى در حقيقت ذهن به جاى « حكم نكردن به يافتن چيزى » ، « حكم مىكند به نيافتن چيزى » : « نه چنين است كه سيمرغ وجود دارد » ، « نه چنين است كه آسمان قرمز است . » قضيهء اوّل حاكى از نيافتن سيمرغ است و
هامش
( 1 ) . آنچه توضيح داده خواهد شد مطابق سخن استاد علامه ( ره ) در اصول فلسفه ، ج 2 ، مقاله 5 است و گرچه از جهاتى قابل مناقشه است ، از آن خوددارى مىكنيم .