آن را متصف به احتياج به علت كرد اين بود كه قبلا آن را متصف به امكان كرد و علت اينكه آن را متصف به امكان كرد اين بود كه قبلا مفهوم ماهوى انسان را از آن انتزاع و بر آن حمل كرد . پس حمل انسان بر آن واقعيت خارجى علت حمل امكان شد و حمل امكان بر آن علت حمل احتياج شد الى آخر و در باب سبق گفتهاند كه هرعلتى ، اعم از تامه و ناقصه ، متقدم و سابق بر معلول است ، از اينرو هريك از اين مفاهيم و صفات كه حمل آن بر اين واقعيت خارجى علت حمل مفهوم و صفت ديگر است سابق بر آن ديگرى است . به اين اعتبار ، ماهيت و به تعبير دقيقتر تقرر ماهوى متقدم و سابق بر امكان و امكان متقدم و سابق بر احتياج و احتياج متقدم و سابق بر وجوب و وجوب متقدم و سابق بر وجود است . تا اينجا دانستيم كه وجوب و امتناعى كه تاكنون از آن بحث مىكرديم وجوب و امتناع سابقاند ؛ يعنى ، وجوبى كه سابق بر وجود ماهيت است و امتناعى كه سابق بر عدم ماهيت است و نيز دانستيم كه سبق آنها به چه معناست :
مامرّ من وجوب الوجود للماهيّة وجوب بالغير سابق على وجودها منتزع عنه .
7 : وجوب و امتناع لاحق
اكنون مدعا اين است كه ماهيت متصف به وجوب و امتناع ديگرى نيز مىشود كه لاحق و متأخر از وجود و عدم ماهيتاند ، نه سابق و متأخر از آن دو . مقصود از اين وجوب و امتناع همان ضرورت به شرط محمول است كه در بحث امكان استقبالى نيز بدان اشاره شد . توضيح اينكه وقتى ماهيت را بما هى هى در نظر مىگيريم و باوجود و عدم مىسنجيم ، مىبينيم ممكن است ، نه وجود براى آن ضرورى است نه عدم ولى همين ماهيت را اگر به شرط وجود يا به شرط عدم لحاظ كنيم ، نه بما هى هى ، مىبينيم وجود يا عدم براى آن ضرورى است نه ممكن ، همانطور كه وقتى به شرط علت وجود يا علت عدم در نظر مىگرفتيم ، وجود يا عدم براى آن ضرورى بود . انسان موجود ( يعنى به شرط اينكه داراى وجود باشد ) موجود است بالضرورة و انسان معدوم ( يعنى به شرط اينكه معدوم باشد ) معدوم است ضرورتا . به اين ضرورت - ضرورت به شرط محمول - « ضرورت لا حق » مىگويند . خوانندهء عزيز از توضيحاتى كه دربارهء وجوب و امتناع سابق داديم خود متوجه مىشود كه اين لحوق نيز لحوق ذهنى است نه خارجى ؛ زيرا اين ضرورت نيز مصداقى جداى از موصوف خود ندارد ، همان واقعيت بسيطى كه مصداق ماهيت است خود به اعتبارى مصداق ضرورت يا امتناع لاحق نيز هست . پس