حقيقتاند . به تعبير ديگر ، اگر سخن مستشكل در حقيقت وجود است نه مفهوم آن ، در صورتى اين سخن صواب است كه حقيقت وجود مانند حقيقت ماهيات طبيعتى متواطى متساوى المصاديق باشد ولى مىدانيم چنين نيست ، پس سخن وى نيز ناصواب است :
و وجه اندفاعها انّ المراد بالوجود المأخوذ فيها إمّا المفهوم العامّ البديهىّ و هو معنى عقلىّ اعتبارىّ غير الوجود الواجبىّ الذى هو حقيقة عينيّة خاصّة بالواجب و إمّا طبيعة كلّيّة مشتركة متواطئه متساوية المصاديق . فالوجود العينىّ حقيقة مشكّكة مختلفة المراتب اعلى مراتبها الوجود الخاصّ بالواجب بالذات .
2 - 1 - 5 : اشكال دوم و جواب آن
اين اشكال مبتنى بر دو مقدمهء زير است :
مقدمه اوّل : اگر وجود واجب مجرد از ماهيت باشد ، اين تجردش يا بذاته است يا بغيره .
يعنى وجود واجب يا از آن جهت كه وجود است و بدون دخالت غير اقتضا مىكند تجرد از ماهيت را ، يا نه كه در اين صورت شىء ديگرى سبب تجرد او از ماهيت مىشود .
مقدمهء دوم : هردو شق تالى باطل است .
اما شق اوّل باطل است ، زيرا اگر وجود واجب بذاته ، يعنى از آن جهت كه وجود است ، اقتضاى تجرد از ماهيت كند ، بايد وجود بقيهء اشيا نيز چنين اقتضائى داشته باشند ، زيرا وجود بين واجب و ساير موجودات مشترك است ، در حالى كه مىدانيم تمام ممكنات ماهيت دارند و وجود هيچيك از آنها اقتضاى تجرد از ماهيت ندارد ؛ اما شق دوم باطل است ، زيرا مستلزم احتياج واجب به غير است كه خود مستلزم امكان واجب است و خلف است .
نتيجه : وجود واجب مجرد از ماهيت نيست :
و منها انّه لو كان وجود الواجب بالذات مجرّدا عن الماهيّة فحصول هذا الوصف له ان كان لذاته ، كان وجود كلّ ممكن واجبا ، لاشتراك الوجود و هو محال و ان كان لغيره ، لزمت الحاجة الى الغير و لازمه الامكان و هو خلف .
جواب : اين مستشكل نيز دچار همان اشتباهى است كه مستشكل قبلى دچار بود ، زيرا او نيز وجود واجب و ممكنات را مشترك فرض كرده است ، پس جواب او نيز همان جواب است كه بهطور خلاصه : منظور او از وجود يا مفهوم وجود است يا طبيعتى است كلى و مشترك و