اشكال اول ، يعنى ميز بين عدم علت و عدم معلول ، همان اشكال مذكور در 3 - 3 است و جواب نيز همان جواب ، پس نيازى به تكرار نيست .
اشكال دوم ، يعنى تعيين مطابق و محكىّ قضيه ، به اين نحو قابل حل است كه همانطور كه گفته شد ، پس از مرحله سلب تحصيلى ، كه همان مرحلهء حقيقى تصور عدم است ، ساير مراحل اعتبارات ذهن است و ظرف اعتبار همان ظرف فرض و مجاز عقلى است و چنان كه قبلا نيز گفته شد ، مجاز عقلى مجاز صرف نيست ، بلكه ريشه در حقيقت دارد ، به اين معنا كه حقيقتى وجود دارد و ذهن اين حقيقت را مىيابد و آن را در قالب اين مجاز مىريزد . قضيهء مورد بحث نيز همينگونه است ؛ يعنى ، در واقع دو مفهوم عدم علت و عدم معلول و اين قضيه كه « عدم علت علت عدم معلول است » به قضيهء ديگرى بازمىگردند كه آن قضيه حقيقى است و حاوى هيچ مجازى نيست ، آن قضيه حقيقى قضيهاى است كه مفاد آن همان وابستگى شديد بين وجود علت و وجود معلول است .
توضيح : وابستگى بين اشيا متفاوت است : ساختمان به سازنده وابسته است ، گل به نور خوشيد وابسته است ، روشنى چراغ به جريان برق وابسته است و وجود معلول نيز بهوجود علت وابسته است . وابستگى ساختمان به سازنده تنها در حدوث است . پس از حدوث ساختمان ، هرچند سازندهء آن معدوم شود ، ساختمان پابرجاست . پس با معدوم شدن سازنده ، ساختمان معدوم نمىگردد ، اين يك نوع وابستگى است . گل نيز به نور خورشيد وابسته است .
اگر مدتى از نور خورشيد جلوگيرى شود ، پژمرده مىشود ، پس گل در بقا نيز به نور خورشيد وابسته است ولى اين وابستگى به حدى نيست كه با قطع نور فورا گل از بين برود ، مدتى طول مىكشد ، اين نيز يك نوع وابستگى است كه از وابستگى قبلى شديدتر است . روشنى لامپ نيز هم در حدوث و هم در بقا به جريان برق وابسته است ولى اين وابستگى طورى است كه به محض قطع جريان روشنى از بين مىرود ، پس اين وابستگى از دو قسم قبلى شديدتر است .
ديده مىشود كه در اين هرسه مثال وابستگى هست اما شدت و ضعف دارد . وابستگى وجود معلول بهوجود علت از قبيل نوع سوم است . معلول هم در حدوث و هم در بقا نيازمند و وابسته بهوجود علت هستىبخش است ، پس عدم علت قطعا همراه است با عدم معلول . دقيقتر بگوييم ، آنچه در خارج محقق است وجود علت است و وجود معلول و وابستگى وجود معلول به علت ، كه عين وجود معلول است ، و نيز شدت اين وابستگى ، كه اين نيز عين وجود معلول
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٩١