تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
محمول است ، مثل « انسان كلى است » كه در آن مقصود از انسان مفهوم انسان است نه مصاديق آن ، زيرا مفهوم انسان مصداق مفهوم كلى است نه مصاديق آن ؛ و در صورت دوم ، مفاد حمل شايع اين است كه مصداق موضوع مصداق مفهوم محمول است ، مثل « انسان سفيد است » كه معناى آن اين است كه مصاديق انسان ، مانند زيد و عمرو و بكر ، مصداق مفهوم سفيدى نيز هستند . در اين حالت ، اصطلاحا مفهوم موضوع را « عنوان » و مصاديق آن را « معنون » مىگويند . اگر بخواهيم از اصطلاحى كه در بند الف ذكر شد در بيان مطلب فوق استفاده كنيم ، بايد بگوييم كه در قضيهء به حمل اوّلى هم موضوع به حمل اولى است و هم محمول ؛ و در قضيه به حمل شايع ، گاهى موضوع به حمل اولى است و گاهى به حمل شايع . ما براى اينكه از اين پس بتوانيم براحتى ارجاع دهيم قضيه به حمل شايعى را كه در آن مفهوم موضوع مراد است - يعنى موضوع به حمل اولى موضوع است - « قضيه به حمل شايع نوع اول » مىناميم و نوع ديگر آن را كه مصاديق موضوع مرادند - يعنى موضوع به حمل شايع موضوع است - « قضيه به حمل شايع نوع دوم » اسم مىگذاريم .

2 - 4 : پارادوكس « عدم العدم عدم » و حلّ آن

مقصود از عدم العدم اين است كه مصداق عدم را سلب كنيم . مفهوم عدم را كه حاكى از مصداق خود در خارج است تصور كنيم و سپس فرض كنيم آن مصداق ، يعنى عدم خارجى ، رفع شود ؛ واضح است كه رفع آن جز به اين معنا نيست كه در خارج به‌جاى عدم وجود محقق شود . در هرحال ، تناقضى كه در مورد عدم العدم وجود دارد به اين شكل قابل تصوير است كه از يك‌سو مىدانيم كه عدم هرچيزى نقيض آن چيز است ، عدم انسان نقيض انسان است ، عدم آسمان نقيض آسمان است ، عدم وجود نقيض وجود است ، عدم عدم نيز نقيض عدم است و پيداست كه نقيض يك شىء مصداق خود آن شىء نيست ؛ مثلا ، لا انسان يا عدم الانسان ، كه نقيض انسان است ، مصداق انسان نيست ، نقيض وجود ، يعنى عدم نيز مصداق وجود نيست ، پس نقيض عدم ، يعنى عدم العدم ، هم مصداق عدم نيست ، پس عدم العدم عدم نيست . از سوى ديگر ، همان‌طور كه عدم زيد ، عدم عمرو ، عدم بينايى ، عدم شنوايى ، عدم زمانى همه عدم مضاف‌اند ؛ عدم العدم نيز عدم مضاف است و عدم مضاف خود قسمى از عدم است ، پس عدم العدم نوعى عدم است ، بنابراين عدم العدم عدم است - زيرا مفهوم مقسم به حمل هو هو بر