تذكر : مدّعاى چهارم هم خود روشن است هم دليلش ، لذا در كتاب ذكرى از آن به ميان نيامده است ولى ما ، جهت زدودن ابهام و تشريح مطلب ، آن را اضافه كرديم .
5 : ذكر مثال
ما در ضمن بيان مطلب از مثال سياهى استفاده كرديم ولى در كتاب مراتب مختلف وجود به مراتب مختلف نور تشبيه شده است . خواصى كه امروزه براى نور در فيزيك بيان مىشود با جوهر بودن نور سازگار است ولى در گذشته نور را عرض مىدانستند . به عقيدهء آنان ، نور عرض است و انتقالناپذير . بنابراين ، اگر مىبينيم با تابش نور به چيزى آنچيز نورانى و نمايان مىشود ، نه به اين علت است كه نور از منبع نورانى به آن شىء منتقلشده ، بلكه به اين علت است كه روبرو شدن آن شىء با منبع نورانى آن را مستعد ساخته تا عرضى به نام « نور » در آن موجود شود . فهم ساده عرفى از نور نيز امرى بسيط و عرض مانند است . در هرحال ، مشابهت اين مثال با ممثّل خود در صورتى است كه نور را عرض تصور كنيم نه ذرّات جوهرى .
بر خلاف جواهر ، كه هم مىتوانند بسيط باشند هم مركب ، اعراض همگى بسيطاند ؛ پس نور به منزله يك عرض امرى بسيط است و از اين جهت مانند حقيقت وجود است . اكنون مىدانيم كه نورها مختلفاند . نور يك شعى ، نور صد شمعى ، نور هزار شمعى و نور خورشيد همه نورند و ما به الاشتراك همگى نور بودن آنهاست . از طرف ديگر ، چون نورهاى مختلفى هستند ، باهم تفاوت دارند ولى تفاوت هريك از آنها با ديگرى نيز در همان نور بودن آنهاست .
چنين نيست كه نور واقعى مثلا نور صد شمعى باشد و نور يك شمعى مركب باشد از نور و ظلمت . زيرا اولا ، ظلمت عدم نور است و خود چيزى نيست تا جزء يك مركّب واقع شود و ثانيا ، بنابر فرض نور بسيط است ، پس نور يك شمعى نمىتواند مركب از نور صد شمعى و امر ديگرى غير از نور باشد و همچنين نور هزار شمعى نيز فقط نور است ، نه اينكه نور است به علاوهء امرى غيرنور ، و هكذا نور خورشيد . بنابراين ، هم نور يك شمعى نور بسيط است و واجد چيزى غير از نور نيست هم نور صد شمعى هم هزار شمعى و هم نور خورشيد . پس تفاوت نور يك شمعى و صد شمعى تنها در خود نورانيت است ؛ نور صد شمعى همان نور است كه نورانيت بيشترى دارد و همچنين نور هزار شمعى همان نور است كه نورانيت بيشترى دارد و هكذا نور خورشيد . على هذا ما به الامتياز يكمرتبه از نور با مرتبهء ديگر آن در همان نورانيت