4 - 3 : مشرب حكمت متعاليه
در اين كتاب ، همين مشرب پذيرفته شده است . در اين مشرب نيز كثرت پذيرفته شده است ، هم وجودها كثيرند هم موجودات ، ولى نه كثرت و تمايز محض ، بلكه كثرتى سازگار با وحدت و وحدتى سازگار با كثرت ، دقيقتر بگوييم ، كثرتى كه عين حقيقت وجود است و وحدتى كه آن نيز عين حقيقت وجود است ، يعنى وحدتى كه عين كثرت است و كثرتى كه عين وحدت است . پس در حكمت متعاليه ، حقيقت وجود واحدى است عين كثير و كثيرى است عين واحد .
توضيح : همانطور كه زيد و عمرو و بكر ، در عين اينكه سه فردند ، حقيقتشان يكى است ؛ يعنى در حقيقت انسانيت شريكاند ، هم زيد انسان است هم عمرو و هم بكر و انسانيت زيد و عمرو و بكر يك حقيقت و يك نوع واحد است نه آنكه انسانيت زيد حقيقتى است غير از انسانيت عمرو و انسانيت عمرو حقيقتى است غير از انسانيت بكر ، « 1 » به همين نحو نيز وجود معلول و وجود علت ، هرچند دوتا هستند ، حقيقتشان يكى است : هردو از سنخ حقيقت وجودند كه سنخ واحدى است .
به بيان روشنتر ، هم واقعيت معلول از سنخ حقيقت وجود است هم واقعيت علت ولى وجود معلول ضعيف و ناقص است و وجود علت شديد و كامل و شدت و ضعف و كمال و نقص جز در حقيقت واحد متصور نيست . كامل همان ناقص است به علاوهء چيزى افزون كه آن نيز از همان جنس « 2 » است نه غير آن .
به تعبير ديگر : ناقص و كامل يا ضعيف و شديد همواره ما به الاشتراكى دارند ، زيرا در دو امر متباين محض كه هيچ ما به الاشتراكى نداشته باشند كمال و نقص و شدت و ضعف متصور نيست . از سوى ديگر ، كامل و ناقص ، چون دو واقعيتاند : يكى كامل و ديگرى ناقص ، ناچار ما به الامتيازى نيز دارند ، زيرا دو واقعيتى كه هيچ ما به الامتيازى نداشته باشند و از همه جهت مشترك باشند و خلاصه هيچ ميز و فرقى بين آنها نباشد در حقيقت يك واقعيت است كه دوبار تصورش كردهايم نه دو واقعيت ؛ پس ناگزير بين ناقص و كامل ما به الامتيازى وجود دارد ولى
هامش
( 1 ) - البته اين مثال از يك جهت مشابه ممثّل است ولى از اين جهت كه وحدت انسانيت نوعى است و به ذهن برمىگردد و وحدت حقيقت وجود نوعى نيست و مربوط به عالم خارج است مشابه نيست .
( 2 و 3 ) . مقصود از جنس جنس عرفى است نه جنس منطقى ، به عبارت ديگر مقصود همان سنخ است .