بايد موجود باشد تا علم به آن متصور باشد . از سوى ديگر ، محل بحث علم خداوند است به اشيا قبل از وجود آنها ؛ يعنى ، علم به اشيا در مرتبهاى كه هيچاند . پس براى متكلمين يكى از دو راه باقى ماند : يا منكر شوند كه خداوند به اشيا قبل از وجود آنها علم دارد يا قائل شوند به اينكه شيئيت مساوق وجود نيست . راه اول كه انكار علم مطلق خداوند است مخالف صريح نص قرآن كريم و روايات بود ، بنابراين ايشان راه دوم را انتخاب كردند ؛ يعنى ، انكار مساوقت وجود و شيئيت . با انكار اين مطلب ، معدومات نيز شىءاند و على هذا علم خداوند به آنها علم به لا شىء و هيچ نيست ، بلكه علم به شىء است . تذكر اين نكته نيز ضرورى است كه متكلمين تنها معدومات ممكن الوجود را شىء مىدانند ولى در معدومات ممتنع الوجود نيز مانند فلاسفه منكر شيئيتاند .
از ديگر مشكلات ايشان مسئله اوصاف انتزاعى است كه از آن با نام « حال » ياد مىكنند .
براى توضيح ، جسم ابيض را در نظر مىگيريم . شكى نيست كه در اين مورد شيئى وجود دارد به نام « جسم » و نيز وصفى وجود دارد به نام « ابيض » ولى علاوه بر اين دو عقل انسان وصف ديگرى به نام « ابيضيّت » نيز انتزاع مىكند . با توجه به اينكه براى متكلمين مسئله اوصاف انتزاعى و اعتبارى - معقولات ثانيهء فلسفى - حل نشده بود ، طبعا از نظر ايشان بايد تمام اوصاف انتزاعى نيز موجود باشند ، پس ابيضيّت ، ضاحكيّت ، اسوديّت ، كاتبيّت ، موجوديّت ، واحديّت ، عليّت و امثال آنها نيز نمىتوانند معدوم باشند ، زيرا انسان اشياء خارجى را به آنها متصف مىكند . از سوى ديگر ، وقتى به خارج رجوع مىكردند مىديدند كه در خارج بجز جسم و بياض چيز ديگرى موجود نيست ، اوصافى كه در خارج مىتواند موجود باشد فقط ضحك است ، سفيدى است سياهى است ، كتابت است و امثال آنها و وجود اوصافى به نام « ضاحكيّت » ، « ابيضيّت » ، « اسوديّت » ، و « كاتبيّت » بىمعناست . بنابراين ، ايشان در مورد صفات انتزاعى ، يعنى احوال ، در يك تناقض قرار گرفتند . زيرا از يكسو ، نمىتوانستند منكر اين اوصاف بشوند و حكم به معدوم بودن آنها كنند و از سوى ديگر نمىتوانستند حكم كنند به وجود آنها در خارج و لذا بين وجود و عدم واسطه قائل شدند . به عقيدهء ايشان ، اين نوع اوصاف ، يعنى احوال ، نه موجودند و نه معدوم . پس بين وجود و عدم واسطهاى هست به نام « حال » .
با توجه به اعتقاد فوق طبعا ، اين مسئله خودنمايى مىكند كه « اگر وجود و عدم متناقض نيستند ، پس چه چيزهايى متناقضاند ؟ » در جواب ، قائل شدند كه ثابت و منفى متناقضاند .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٤١