قول و قول مختار در كتاب ، نهتنها مخالف و ناقض يكديگر نيستند ، بلكه متمم هماند ، زيرا مقصود هردو يك چيز است با اين تفاوت كه در كتاب معناى نفس الأمر بتفصيل توضيح داده شده ولى اشاره به وجه تسميهء آن نشده است ، بر خلاف اين قول كه در آن به وجه تسميه اشاره شده است ولى معناى نفس الأمر باجمال ذكرشده و مفصلا توضيح داده نشده است ، از جمع اين دو قول هم معناى نفس الأمر بتفصيل و كامل بهدست مىآيد و هم وجه تسميهء آن .
8 - 6 : فرع هشتم - شيئيت و وجود مساوقاند
در اين فرع بحث در اينباره است كه شيئيت و وجود مساوق يكديگرند ، هر شيئى وجود دارد و هرچه وجود دارد شىء است ، در نتيجه هرچه كه معدوم است شىء نيست و هرچه شيئيت ندارد نيز معدوم است . اين مسئله خودبخود واضح و بديهى است ، نه از جهت تصور غموضى دارد و نه از حيث تصديق نيازمند برهان و استدلال است . بنابراين از توضيح آن مىگذريم و باختصار به تاريخچهء آن مىپردازيم تا قول مخالف اين مدعا و نيز انگيزهء طرح اين اقوال روشن گردد .
عدهاى از متكلمين در صدر اسلام در صدد برآمدند كه اصول اعتقادات اسلامى را براساس قواعد و احكام عقلى تبيين كنند كه همين امر موجب پيدايش علم كلام و بهوجود آمدن گروهى به نام متكلمين شد . در زمانى كه ايشان دست به اين كار زدند ، هنوز مبانى علوم عقلى از اوهام پيرايش نشده بود . علاوه بر اين ، كسانى كه در اين مباحث كار مىكردند از پختگى لازم برخوردار نبودند ؛ لذا علىرغم مساعى فراوانى كه براى حل اين مسائل بهكار بردند ، به مشكلاتى لا ينحل برخوردند كه گاه تنها راهحل باقيمانده براى آنها انكار پارهاى از بديهيات بود . يكى از مسائل لا ينحل براى اين گروه علم واجب تعالى بود كه حل آن منجر به انكار مسألهاى بديهى مانند مساوقت وجود و شيئيت و قائل شدن بهواسطه بين وجود و عدم شد .
سؤالى كه براى ايشان مطرح بود اين بود كه خداوند چگونه قبل از وجود اشيا به آنها علم دارد . واضح است كه اشيا قبل از خلق شدن معدوماند و علم به معدوم محال است ، زيرا علم صفتى است ذات الاضافه و ممكن نيست خود محقق شود و معلوم آن معدوم باشد . به عبارت ديگر ، معناى علم به معدوم اين است كه خداوند علم به هيچ دارد ، زيرا معدوم چيزى نيست و شيئيتى ندارد ، پس علم به معدوم يعنى علم به هيچ و علم به هيچ يعنى علم نداشتن ، پس شىء