لذاتها اصيلة موجودة طاردة للعدم لا تتوقّف فى تحقّقها على شىء خارج من هذه الحقيقة ، سواء كان سببا تامّا او ناقصا و ذلك لمكان اصالتها و بطلان ماوراءها .
البته اين مسئله منافى نيست با اينكه برخى از مراتب هستى علت برخى ديگر باشند ، سخن ما در مرتبه يا مراتب خاصى از هستى نيست ، بلكه در حقيقت و مطلق هستى است كه شامل تمام مراتب مىشود :
نعم لا بأس بتوقّف بعض مراتب هذه الحقيقة على بعض ، كتوقّف الوجود الامكانىّ على الوجود الواجبىّ و توقّف بعض الممكنات على بعض .
پس از بيان مطلب فوق ، نتيجه گرفتهاند كه برهان لمّى در فلسفه راه ندارد ، زيرا در فلسفه بحث دربارهء حقيقت هستى است از آن حيث كه حقيقت هستى است و برهان لمّى اثبات معلول است از طريق علت آن و چنان كه گفته شد ، حقيقت هستى سبب و علتى وراى خود ندارد تا بتوانيم از طريق آن علت بهوجود معلول و اوصافش پى ببريم . در مورد اين نتيجه اشكالاتى هست كه در مقدمهء كتاب به آن اشاره شد و نياز به تكرار نيست :
و من هنا يظهر انّ لا مجرى لبرهان اللمّ فى الفلسفة الباحثة عن احكام الموجود من حيث هو موجود .
10 - 6 : فرع دهم - حقيقت وجود قابل حصول در ذهن نيست
مقصود از اين فرع توضيح اين مطلب است كه حقيقت وجود قابل حصول در ذهن نيست .
براى توضيح اين مطلب ، ابتدا بايد دو مقدمه ذكر كنيم و سپس به اصل مطلب بپردازيم .
مقدمهء اول : حقيقت وجود عين حيثيت ترتب آثار است .
كرارا گفتهايم كه بنابر اصالت وجود آنچه بالذات موجود است حقيقت وجود است ، پس حقيقت وجود است كه طارد عدم است و به عبارت دقيقتر حقيقت وجود همان حيثيت طرد عدم است . روشن است كه هرچيزى كه طرد كننده عدم است همو حيثيت ترتب آثار است ، پس حقيقت وجود ، كه عين حيثيت طرد عدم است ، عين حيثيت ترتب آثار است . وقتى مىگوييم كه فلان شىء وجود يافت يعنى چيزى محقق شد كه آثار ذاتى و عرضى آن شىء را از خود بروز مىدهد .