تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
كرده‌اند . گفته‌اند كه حقيقت وجود هم طبيعتى است واحد و مبهم كه ميان اقسام وجودهاى خاص سريان دارد . هر وجود خاصى واجد اين حقيقت است و حصه‌اى از آن را به خود اختصاص داده است . ولى اين سخن مردود است ؛ چنين تصورى براى حقيقت وجود درست نيست و معناى صحيحى از آن به ذهن نمىآيد . اگر اين سخن دربارهء طبيعت جنس درست است ، به دليل آن است كه طبيعت جنس مفهوم است و موطن آن ذهن است و امور ذهنى با ابهام و عدم تحصل سازگارند ، لذا مىتوان آنها را به صورت مرسل و مبهم تصور كرد ؛ اما حقيقت عينى وجود عين تشخص است و ذاتا آبى از ابهام است ؛ طبعا چنين تصويرى از آن نارواست و ناشى از قياس گرفتن وجود است از ماهيت . اگر در ماهيت اين تصوير رواست ، از آن رو است كه به عقيدهء حكما ماهيت خود ، با انحفاظ ذات و ذاتيات ، مىتواند در ذهن موجود شود ولى حقيقت وجود هرگز به ذهن نمىآيد ، زيرا عين خارجيت است . در هرحال ، اين معنا براى حقيقت وجود معناى صحيحى نيست و طبعا مقصود نيست . مقصود از معناى سوم ، يعنى كل عالم هستى ، اين است كه تمام عالم وجود را ، از پايينترين مراتب آن ، كه هيولاى اولى است ، تا بالاترينش ، كه وجود واجب تعالى است ، يك جا و يكپارچه لحاظ كنيم و آن را با خارج از خود بسنجيم . واضح است كه با چنين معنايى براى حقيقت وجود ، هرچه غير از آن فرض شود معدوم صرف است ، زيرا از دايرهء هستى خارج است . هرچند اين معنا با برهان مذكور در اين فرع وفق مىدهد ، مقصود نيست ، زيرا ترتيب مباحث و بيان مطالب كتاب نشان مىدهد كه مرحوم علامه ( ره ) در اين فرع در صدد توضيح همان مطلبى هستند كه صدر المتألهين ( ره ) در بحث اصالت وجود آن را بر اصالت وجود متفرع فرموده است . در آنجا بساطت حقيقت وجود به اين معنا مورد بحث نيست ، آنچه مورد بحث است بساطت وجود عينى يك‌يك اشياست ، زيرا عنوان فصل در اسفار چنين است : « فى ان الوجودات هويّات بسيطة » « 1 » . پس بيش از يك معنا باقى نمىماند و آن همان معناى چهارم است ؛ يعنى ، بحث دربارهء اين مطلب كه وجود خارجى هر شيئى بسيط است .

2 - 2 - 3 - 6 : توضيحى دربارهء معناى بساطت

قبل از توضيح دربارهء بساطت ، بايد به انواع تركيب اشاره كنيم . انواع تركيب عبارت‌اند از :
هامش
( 1 ) - الاسفار الاربعه ، ج 1 ، ص 50 .